دروازه ای به هوشمندی

هنگامی که از درون قلبت نگاه کنی دیدت واضح خواهد شد

به ندای درونی ات گوش بده.

او همیشع انتخاب های درست را می داند.

اجازه نده با انتخاب ها و صداهای دیگران کمرنگ شود.

در باغچه افکار: داستانی درباره ی قانون جذب

لسلی هاوس هولدر

 

 

 

 

 

چراغ های رنگی کوچک

در باغچه افکارم مراقبم چگونه فکرهایم را اینجا و آنجا رها کنم. برای گل ها آرزوهایم را زمزمه می کنم
و از هدفهایم می گویم و از
و امیدهایی که از آنها جان می گیرم.
می دانم آنها آنجا هستند تا برای فرشته ها استراق سمع کنند و
گل ها چرغ های رنگی کوچکی از خورشید هستند که در هنگام تاریکی، زمانی که ابرهای تیره بر افکارمان سایه افکنده، نور خورشید را از آن می گیریم

بلوط کوچک

زمانی بلوط کوچکی بود که می‌خواست به برنامه‌ای که وعده‌اش به او داده شده بود برسد. به این معنی که درخت بلوط عظیم‌الجثه‌ای شود ولی در آن لحظه، او فقط میوه‌ی بلوطی از شاخه‌ای آویزان شده بود. او محکم به درخت مادر چسبیده بود. می‌خواست وسعت اطرفش را ببیند و پهنه‌ی آسمان را با ساقه‌های بلندش لمس کند. می‌خواست آویزان‌شدن برگ‌هاش را تجربه کند و شاخه‌های بزرگش به این‌طرف و آن‌طرف حرکت کند ولی دریغ، به‌ندرت می‌توانست نسیمی را که با حمایت مادرش از آن حفظ می‌شد حس کند. سرانجام مادرش گریه او را شنید و گفت: «بله، دانه‌ی کوچک، من برنامه‌های بزرگی برای تو دارم. تو آسمان را لمس می‌کنی، در باد این‌سو و آن‌سو می‌رقصی و چشم‌انداز شکوهمندی خواهی داشت. تو برای مخلوقات زیادی خانه‌ای فراهم خواهی کرد، پناهگاه و غذاشان می‌شوی. دوست‌هات بسیار و تاثیرت بیکران خواهد بود، تو شاد و عالی خواهی بود.» قلب بلوط کوچک مملو از هیجان شد. پوسته‌ی محکمش را برای دریافت قول‌هایی که وعده‌اش را شنیده بود باز کرد ولی ‌جای لذت‌بردن از دلشادی‌اش، از درخت افتاد و سفر طولانی و سختی را به‌پایین تجربه کرد و تلپی روی زمین افتاد. در حقیقت، از آن‌جاکه دیگران به افتادن هولناکش بی‌توجه بودند هیچ نشانی از هم‌دردی یا درک وجود نداشت. گویی دنیاش نابود شده بود و دور سرش می‌چرخید. خیلی‌زود بلوط کوچک خودش را لگدمال‌شده از ضربه‌هایی گستاخانه روی‌اش یافت. سرانجام کاملاً تنها در تاریکی دفن شد. گریه کرد: «من را فراموش کرده‌ای؟» ولی جوابی، توضیحی نشنید. باران شروع به بارش کرد و فوری دانه به این باور رسید که باید خود را بالا بکشد. سعی کرد وزنش را به یک‌طرف بیندازد و آن‌گاه طرف دیگرش را حرکت دهد تا راهی به‌سوی بیرون یا برگشت به درخت بیابد. ولی شرایطش تغییر نکرد. گویی گیر افتاده بود نمی‌توانست از این سرنوشت فرار کند. خسته از جنگیدن، تسلیم سرنوشت شد. آهی کشید و بی‌حرکت شد، طبیعت اطرافش متوجه آرامش رفتار آرام او شد و به حضور او در آن‌جا پاسخ داد. در حقیقت، بدون هیچ تلاش بیهوده‌ای او متوجه تغییر جزیی شد که درونش شکل می‌گرفت. متوجه شد هنگامی که آرام است، درواقع همین حالا، درست در آن محیط همه‌ی نیازهاش برآورده شده است. آن‌طور که می‌ترسید با جداشدن از خانواده‌اش تلف نشده بود. هرچند سقوط ترسناک و وحشتناک بود، مانند قبل زنده بود. نه، تنبیهی وجود نداشت. او متوجه بخش‌های جدیدی در درونش شد که قبلاً حتا از وجودشان آگاه نبود. دانه‌ی کوچک شروع به تجربه‌ی شادی‌ای کرد که همیشه با گسترش روحی و رشد همراه بود. بعدِ دوره‌ای موقت در تنهایی و ترس، خیلی‌زود دانه تغییر کرد و جوانه زد، سینه‌ی زمین را شکافت و سرانجام توانست دوباره هدف را ببیند- به‌هرحال تا آن هنگام هرگز این‌قدر نزدیک به هدفش نبود. به‌راستی هرگز چنین نزدیک نبود. صبور باش دانه‌ی کوچک؛ تو برای عالی‌شدنی که در وجودت ذخیره شد خلق شده‌ای. برای رسیدن به خورشید به خودت اجازه بده ریشه بدوانی. ایمان داشته باش، موفقیت اجتناب‌ناپذیر است. همه‌ی آن‌چه برای رسیدن به هدف نیاز داری در زمان درست از آن تو خواهد شد. به یاد داشته باش: آرامش داشته باش، آرام باش.

صفحه ۱۸۰   دروازه ای به هوشمندی؛ لسلی هاوس هولدر

ترجمه فروزه مهرزاد

نشر پردیس دانش

 

خوش شانس

فریاد زد: «امروز جایزه‌ی بزرگ پنج خرگوش است! چه کسی یک بلیت قرعه‌کشی گرفته است!؟»
با گفتن این جمله، چند نفر دیوانه‌وار درون پاکت‌هاشان را جست‌وجو کردند و به او نزدیک شدند، بلیت‌‌هاشان را تکان می‌دادند و با هیجان صحبت می‌کردند.
اندی نگاهی به عقب و به دوستانش انداخت و متوجه شد آن‌ها در حال منفجرشدن از خنده هستند. ریچارد سراسیمه بود.
اندی شانسی بلیت یک نفر را قاپید و گفت: «شما خوش‌شانس هستید!» بعد ده گوش خرگوش‌ را در یک دست گرفت و آن‌ها را به برنده‌ای که فریاد می‌زد و بالا و پایین می‌پرید داد.
برنده‌ی خجل  گوش های خرگوش‌ ها را در دست گرفته بود و از هیجان به نفس‌نفس افتاده بود. دیگران در مسیر عکس‌العمل‌های درهم‌وبرهمی داشتند. تعدادی به او تبریک گفتند و نزدیک ماندند، پیشنهاد کمک می‌دادند و دوستی دیرین‌شان را ابراز می‌کردند، درحالی‌که بقیه بد و بیراه می‌گفتند و غر می‌زدند و با شتاب دور می‌شدند.
با دست‌های خالی به سمت دوستانش برگشت، اندی روی زمین نشست، واضح بود کندوکاوش تمام نشده بود. ریچارد متعجب بود که چطور این افراد چنین کالای باارزشی را برای تجربه‌ی او قربانی کردند.
جایی در ابری از غبار، برنده با جمعیتی که دورش را گرفته بود محاصره شده بود. بی‌گمان هیاهویی به‌دنبال داشت. دوربین گزارشگرهایی که به صحنه آمده بودند فلش می‌زد و نمی‌توانستند منتظر چاپ داستان‌شان در صفحه‌ی اول روزنامه‌های صبح بمانند.
آن‌گاه از میان جمعیت خرگوشی از این هیاهو فرار کرد. به امید آن‌که از مسیر خارج شود و به سمت چمن‌ها برود ولی درواقع به کالین نزدیک شد و مستقیم جلو او ایستاد. کالین دستش را دراز و خرگوش را بلند کرد و دیگران تشویقش کردند.
یکی پس از دیگری خرگوش‌ها برگشتند. ریچارد کاملاً ساکت بود. زمانی که همه‌ی خرگوش‌ها برگشتند، ریچارد به مسیر نگاه کرد و متوجه شد جمعیت متفرق شده‌اند. تنها «برنده» باقی مانده بود، با دست‌های خالی اخم کرده بود و پاکت کاغذی را جست‌وجو می‌کرد.
منظره‌ی ناراحت‌کننده‌ای بود. ریچارد احساسی را که این صحنه به او می‌داد دوست نداشت. اندی اندوه ریچارد را احساس کرد، سر تکان داد: «می‌دانم چه احساسی داری. باور کن، این ناامیدکننده‌ترین بخش صاحب «قانون بسط آگاهی» شدن است. دیدن این‌که دیگران چقدر می‌توانند کور باشند دردناک است، مخصوصاً وقتی که مجبور نیست چنین پیش برود. مرد می‌توانست همه‌ی خرگوش‌هایی را که صاحبش بود داشته باشد ولی او روش تفکرش را تغییر نداد. بعضی مردم قبلِ آن‌که به‌حد کافی فروتن شوند و شروع به پرسیدن سوال درست کنند باید سرشان به سنگ بخورد.»

در باغچه افکار صفحه ی ۸۰ و ۸۱

لسلی هاوس هولدر؛ ترجمه فیروزه مهرزاد

نشر پردیس دانش

 

 

روایتی دیگر از قانون جذب

تقدیم به کسانی که مانند من هنگامی که در شرف فراموشی رویاشان هستند تصمیم به برداشتن قدمی دیگر می‌‌گیرند.

لسلی هاوس هولدر

گاهی به افرادی که در زندگی‌شان به جایگاهی ستودنی رسیده‌اند نگاه می‌کنیم و همان قدم‌هایی را که آن‌ها برداشته‌اند سرمشق‌مان قرار می‌دهیم تا به همان نتایج برسیم. هنگامی از این افراد چیزهای زیادی می‌آموزیم که به این درک برسیم مسیرمان همیشه یکی نیست. هم‌چنین نباید توقع داشته باشیم با تکرار عملکردهای آن‌ها به نتیجه‌ی یکسانی برسیم.
تاکنون دیده‌اید کسی تکذیب‌نامه‌هایی با عنوان «نتایج نه سرمشق» را به داستان‌های موفقیت‌آمیزش چسبانده باشد؟ باور کنید می‌دانم که برنامه‌های معقول واقعاً خارق‌العاده است، چون تعدادی از آن‌ها را در زندگی‌مان عجیب موثر یافته‌ایم. ولی چرا نتایج سرمشق نیستند؟ چطور افرادی دستورات را کاملاً دنبال می‌کنند ولی از لذت نتایج خارق‌العاده آن بی‌بهره می‌مانند؟ برنامه‌های «ثروتمندشدن»، «لاغرشدن» یا «شادشدن» چطور می‌توانند در زندگی‌مان موثر عمل کنند؟
اگر قصد داریم به همان نتایج موفقیت‌آمیز برسیم، نباید دقیقاً همان کارها را تقلید کنیم بلکه ترجیحاً باید یاد بگیریم مثل آن‌ها فکر کنیم. آن‌چه آن‌ها را موفق ساخته است دقیقا همانی است که برای رسیدن به موفقیت مورد نیاز است؛ ولی ما تجربیات متفاوت و عقاید غیر ضروری متفاوتی در زندگی‌هایمان داریم. این عوامل باعث تفاوت در نتایج می‌شوند.

بخشی از مقدمه کتاب در باغچه افکار : داستانی درباره ی قانون جذب

لسلی هاوس هولدر، ترجمه فیروزه مهرزاد

نشر پردیس دانش

باز نگه داشتن خطوط ارتباطی

هر یک از ما خردی درونی داریم  که ما را به روح عظیم الهی پیوند می دهد و همیشه با او در ارتباط خواهیم بود.
گوش فرا دادن به ندای درونی تان، می تواند شما را به چیزی عظیم تر از خودتان متصل کند.

می توانید هر سوالی در مورد اهداف زندگی تان، ارتباطات یا حرفه تان داردی، از این ندای درونی بکنید. هر سوالی در مورد هر موضوعی.
در کتاب در باغچه افکار و دروازه ای به سوی هوشمندی یکی از نکات پر اهمیت در کتاب گوش دادن شخصیت های اصلی داستان به ندای درونی شان است.

روش های بسیاری برای شنیدن ندای درونی وجود دارد. در اینجا با چند روش برای طرح سوال و در یافت پاسخ سریع آشنا شوید.
وقتی سوالی دارید آن را بنویسید. در مورد آن تحقیق کنید و بعد همه چیز را بنویسید. اجازه دهید همه چیز از عمیق ترین قسمت وجودتان سراریز شود.
یکی دیگر از روش هااین است که به کتاب یا هر چه که ایمان دارید تفالی بزنید و پاسخ را در ورقه هایش جستجو کنید. این کار باعث می شود از عقیده ی ثابتتان آزاد شوید و با گامی نوین به مسایل پیرامونتان بنگرید.
به دنبال نشانه ها باشید. وقتی بدانید همیشه می توانید به درون قلب و ذهن تان بروید. به طور مستقیم می توانید با خرد، آرامش و اعتما د ساکن در وجودتان در ارتباط باشید.

ستون قلب


بیایید یک آزمایش کوچک با من انجام دهید. به خودتان اشاره کنید. اکنون به جایی که به خودتان اشاره کرده اید، توجه کنید.

اگر شما هم مثل کسانی باشید که ازشان خواستم این آزمایش را انجام دهند باشید، به طرف قلبتان اشاره می کنید. هیچ کس به سر، ناف یا کاسه زانویش اشاره نمی کند. چرا؟ زیرا ما به طور غریزی حس می کنیم که قلب جوهر، ذات و واقعیت وجودی ماست.
در بسیاری از سنت ها قلب را همچون الماس، جواهر یا نیلوفر آبی می دانند، که تمام این موارد نماد جوهری عمیق و بسیار با ارزش از وجود ماست. قلب دارای یک میدان انرژی قوی است. قلب جایی است که عصاره ی زندگی مان از آن جاری می شود و زمانی که این عصاره جاری شود، ما احساس خوبی خواهیم داشت وقتی جاری نشود احساس ناراحتی می کنیم.
افراد موفق همین ترسها، دردها و ناامیدی هایی را دارند که ما در زندگی داریم. عادات متفاوت آنهاست که باعث می شود قلبشان همیشه به زندگی روزانه باز باشد. در کتاب دروازه ای به هوشمندی و در باغچه افکار عاداتی را یاد می گیرید که احساس خواهید کرد قلبی مهربان و بی غل و غش دارید که یکی از ستون های اصلی خانه ی خوشبختی شماست.
خلاصه کلام، تمام شکل های متنوع عشق، مثل شکرگزاری، قدردانی، بخشش و دوست داشتن باعث انبساط قلب می شوند و شادتان می کند.