رازی برای شاد بودن:

شهریور ۸, ۱۳۹۳ - ۵:۱۶ ب.ظ بدون دیدگاه

 
هرگز اجازه نده شخص دیگری احساساتت را کنترل کند.

شهریور ۵, ۱۳۹۳ - ۳:۰۱ ب.ظ ۲ دیدگاه


من می خواهم بدانم که،

راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر شوی و دیگر هیچ؟!
یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟

ماهی سیاه کوچولو

احمقانه

شهریور ۴, ۱۳۹۳ - ۱۱:۲۶ ق.ظ ۲ دیدگاه

در حالی که به افرادی چسبیده اید که نیتشان خوار و خفیف کردن شماست،
کاملاً احمقانه است که امیدوار باشید به رویاهایتان می رسید.

هندوانه

شهریور ۲, ۱۳۹۳ - ۱۲:۴۵ ب.ظ ۲ دیدگاه

زندگی را طوری بگذران که گویی در حال خوردن هندوانه هستی.
از طعم شیرینش لذت ببر و قدردانی کن.
به مزاحمت دانه های پخش شده در آن اهمیتی نده.

قدرت داستان۵: سرزمین آزاد

مرداد ۲۶, ۱۳۹۳ - ۸:۳۹ ق.ظ ۲ دیدگاه

سعید از حومه شهر به شهر بزرگی مهاجرت کرد.

او فهمید مهم نیست به کجای شهر برود، زندگی شهری مملو از قوانین و کدها است.

زمان زیادی را در ترافیک می گذراند و فرقی ندارد چه قدر سخت برای زندگی اش تلاش کند همه ی هفته را به امید استراحت آخر هفته می گذراند.

او تصمیم گرفت به زندگی ساده اش، جایی که احساس آزادی بیشتری دارد، برگردد.
اگر از محیطی که در آن زندگی می کنید راضی نیستید، همیشه کاری است که بتوانید برای خودتان انجام دهید.

قدرت داستان ها ۴٫ لباس سیندرلایی

مرداد ۲۳, ۱۳۹۳ - ۱:۴۰ ب.ظ ۱ دیدگاه

لیلی به یک مهمانی دعوت شد. او لباسی همانند پرنسس ها پوشید.

هنگامی که به مهمانی رسید متوجه شد جشن چندان هم پرشکوه نیست و همه لباس هایی معمولی پوشیده اند و تنها  او لباس  پرزرق و برق پرنسس ها را پوشیده است.

ابتدا از دست دیگران که مسخره اش می کردند و دستش می انداختند ناراحت شد ولی بعد تصمیم گرفت از آن بهترین استفاده را کند و

گفت، او مخصوصاً لباس سیندرلایی پوشیده تا به همه یاداوری کند همه سزاوار رسیدن به خوشبختی هستند.
حتی اگر در موقعیتی لباس اشتباهی پوشیده باشید، مجبور نیستید ذهن تان را با لباس اشتباهی بپوشانید-
انعطاف پذیر باشید؛ بهترین استفاده را از آن کنید؛ زندگی بسیار کوتاه تر از آن است که با چنین موضوع های جزئی ای ناراحت شوید.

قدرت داستان ها ۳: صدای درونی

مرداد ۲۲, ۱۳۹۳ - ۱۲:۱۹ ب.ظ ۲ دیدگاه

دوستان و خانواده علی همه دوره اش کردند و به او می گفتند چه باید  از زندگی بخواهد؛

قدرت، شغلی مطمئن،  همسر… علی گیج شده بود.

در حال باور این موضوع بود که این اشخاص می دانند چه چیزی برایش بهتر است.

سرانجام آنقدر گیج شد که راهش را گرفت و از جمعیت دور شد؛ در همان لحظه صدای دیگری را شنید که با او در حال صحبت بود- صدای درونی اش.

از گفته هایش خوشش آمد.
هنگامی که آن صدای درونی را می شنوید به آن توجه می کنید یا مشغول گوش دادن به فریادهای اطرافیانتان هستید؟

قدرت داستان ها۲: چشم انداز پهناور

مرداد ۲۱, ۱۳۹۳ - ۵:۵۰ ب.ظ ۴ دیدگاه

در طی جنگ، یکی از سربازها جان ملکه الیزابت را نجات می دهد.

ملکه دستور داد به سرباز جایزه ای تعلق گیرد؛ او گفت سرباز دوساعت از کوه بلندی بالا رود و بایستد. به اندازه ی دیدش از سرزمین هایی که می بیند از آن او می شود.

سرباز وقت تلف نکرد، می دانست هر قدر بالاتر رود سرزمین بیشتری از آن او می شود.
هنگامی که سطح  هشیاری تان را بالا ببرید، فرصت های بیشتری برای رسیدن به موفقیت در دسترس تان قرار می گیرد.

قدرت داستان ها ۱٫ لباسی برای موفقیت

مرداد ۱۹, ۱۳۹۳ - ۱۰:۲۵ ق.ظ ۳ دیدگاه

 

همیشه داستانها روش آسانی برای یاد گیری درس ها و جالب تر از قوانین و حقایق سخت است. داستانها به همان اندازه ی عقلانی از نظر احساسی نیز محرک هستند و مفهوم بیشتری به درس می دهند.
در چند پست بعدی از داستان های کوتاه به عنوان ابزاری برای نگریستن کمی متفاوت به زندگی استفاده خواهم کرد.

لباسی برای موفقیت
لیلی در حال دوختن لباس مهمانی اش بود و آن را برای مهمانی بزرگ فردا آماده می کرد. ناگهان ماشین خیاطی اش از کار افتاد. او وحشت زده شد. به نمایندگی تلفن کرد و خواستار فرستادن شخصی برای تعمیر آن شد.  برادرش از سر و صدای او  وارد اتاق و متوجه شد دوشاخه از پریز جدا شده. به لیلی گفت ،” هی، اتصال را چک کردی؟ !”

شما همیشه قدرتی را که برای ساختن یک زندگی خوب نیاز است دارید؛ قبل از مقصر دانستن دنیا برای احساس ناراحتی تان ارتباط درونی تان –نگرش و وضعیت تان- را بررسی کنید.

منشا این ترس کجاست؟

مرداد ۱۵, ۱۳۹۳ - ۳:۰۰ ب.ظ ۴ دیدگاه

دیروز بعداظهر وقتی برای قدم زدن دور استخر با دخترم بیرون رفتیم، الینا مشغول غذا دادن به پرنده ها شد. ولی ناگهان دو تا از غازها بر سر یک قطعه نان با هم دعوایشان شد و سرو صدای زیادی به پا کردند. دخترم از ترس شروع به گریه کرد. برای آرام کردنش بغلش کردم. از سر و صدای غازها ترسیده بود و من نمی توانستم آرامش کنم.
ناگهان توله سگی به طرف نرده ها آمد و برای غازها پارس کرد. غازها فوراً دست از دعوا کشیدند و روی آب شنا کنان دور شدند. فوری آرامش به چهره دخترم بازگشت. او خندید و دوباره شروع به غذا دادن به بقیه پرنده ها کرد. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بود.
این کارش باعث شد جوابی برای سوالی که مدتها فکرم را مشغول کرده بود پیدا کنم. هنگامی که احساس ترس یا هر گونه احساس منفی ای می کنیم این حس از کجا می آید. آیا این ترس در دنیا است یا به صورت خاص در ذهن مان شکل می گیرد؟ اگر در دنیا است پس چرا فقط دخترم ترسید؟ چرا بقیه پرنده ها مضطرب نشدند؟ چرا توله سگ نترسید؟ واضحه ترس در ذهن دخترم شکل گرفت، نه در جایی دیگر. و چون به صورت منحصر در ذهنش شکل گرفته بود هنگامی که او تصمیم گرفت رهایش کند ترس ناپدید شد.
چه درس ساده ای. دفعه ی بعد که احساس ترس، عصبانیت یا تشویش کردم باید به یاد بیاورم این احساسات منفی در دنیا نیست بلکه فقط در ذهن من شکل گرفته است. و اگر تنها در ذهن من است پس       می توانم کاری برای خلاص شدن از دستش انجام دهم.
خب، امروز صبح از این درس جدید استفاده کردم. در ترافیک گیر افتاده و عصبانی بودم. از خودم پرسیدم، منشا این عصبانیت کجاست؟ در دنیا یا درون ذهن من؟ اگر در دنیاست پس همه دور بر من باید عصبانی باشند. زن در لاین کناری در حال خندیدن است. پس عصبانیت در دنیا نیست. یعنی در ذهن من است! فکر کردم، اگر تنها در ذهن من احساس می شود پس همانند دخترم یقیناً می توانم از دستش خلاص شوم.
دقایقی برای پذیرفتن این حقیقت که عصبانیت منحصرا در ذهن من است گذراندم و تصمیم گرفتم از دستش خلاص شوم. می دانید بعد چه اتفاقی افتاد؟ رهایم کرد.  شروع به خندیدن کردم.