ثروت هماهنگ

اردیبهشت ۳۰, ۱۳۹۱ - ۱:۳۰ ب.ظ بدون دیدگاه

قصد دارم نگاهی اجمالی به کتاب ثروت هماهنگ نوشتهٔ جیمز آرتور ری داشته باشم و به پنج ناحیه کلیدی در زندگی، آنچه او پنج رکن ثروت می‌نامد بپردازم.
رکن اول: مادی
همهٔ ما در یک مذهب مشترک هستیم و آن هم ثروت است.
ولتر

دربارهٔ قانون جذب در این پست ها توضیح داده‌ام. پول مغناطیس است. رادیو را در نظر بگیرید. اگر به یک انسان بدوی می‌گفتید از این رادیو صدای انسان و موسیقی شنیده می‌شود، چه اتفاقی می‌افتاد. احتمالاً فکر می‌کرد دیوانه‌اید. وجود امواج رادیویی که به چشم دیده نمی‌شود از تصور او خارج است. آدم‌هایی که قانون جذب را باور نمی‌کنند به همین انسانهای بدوی شباهت دارند. باور نمی‌کنند که آرزو‌ها می‌تواند به حقیقت تبدیل شود.
اگرچه دربارهٔ رکن مالی صحبت می‌کنم ولی منظورم پول واقعی نیست بلکه دربارهٔ آنچه فکر می‌کنید پول برایتان به ارمغان می‌آورد است.
هدفتان را طوری که قابل قبول و بزرگ انتخاب کنید که انگیزه لازم برای دست یابی به آن را داشته باشید. وقتی با ردیفی از ایده‌ها رو به رو هستید باید اولویت‌ها را در نظر داشته باشید. ازخودتان بپرسید هدف خاص من چیست و چه طور می‌توانم برای فرا خواندن آن به سوی زندگی‌ام ازقا نون جذب استفاده کنم؟
اما از کجا بدانیم ایده‌ای درست است؟ به خرد درونیتان اعتماد کنید. به حس ششمتان. مغزتان را درست برنامه ریزی کنید. در جهتی مثبت با تکرار جملات تاکیدی «روز به روز از هر جنبه دارم بهتر می‌شوم.» یادتان نرود مغز یک بخش تاریک هم دارد، بخشی که می‌تواند نیروی خودش را نشان دهد یعنی توانایی برای پنهان کردن ماهیت خود و به ویزه تاثیر مخرب خود.
این اولویت بخشیدن به کار‌ها می‌تواند در تمامی عرصه‌های زندگی باشد. ازخودتان بپرسید. کدام کار بیشترین رضایتان را نصیبتان می‌کند. اگر دقت کنید پی می‌برید که هر چه انجام می‌دهیم یک قدم فرا‌تر برای شناخت خود واقعیمان است. انسانهای خردمند و ثروتمند در این جهان طوری زندگی می‌کنند که انگار هر روز آخرین روز زندگیشان است. ایده‌های که در ذهن داریم سرانجام رهنمون زندگی‌هایمان می‌شوند. آنچه در درون داریم سرانجام بیرون خود را نشان خواهد داد. هر چیزی ذهن انسان به آن برسد و آن را باور کند، حتماً تحقق می‌یابد.
تصویر شفافی از آنچه می‌خواهید در ذهنتان داشته باشید. از کارتهای آرزو، صفحهٔ رویا‌ها استفاده کنید.

عباراتی که برای رسیدن به زندگی بهتر باید از آن اجتناب کرد

اردیبهشت ۲۷, ۱۳۹۱ - ۴:۳۴ ب.ظ ۱ دیدگاه

افکار ما نگرش ما، نگرش ما عملکردمان و اعمال ما تعیین کنندهٔ زندگیمان است. به همین دلیل است که شناخت استعدادهای پنهانمان، با درک الگوهای فکری که ما را عقب نگه می‌دارد، آغاز می‌شود.
عباراتی که برای رسیدن به زندگی بهتر باید از آن اجتناب کرد:
«من آماده نیستم.»
شما آماده هستید. همیشه بوده‌اید. همه چیز به امروز منتهی شده تا برای هرکاری که حالا و در آینده خواهید کرد آماده باشید. برای آنچه آماده نیستید، آماده خواهید شد. هرگز زندگی شما را با موردی که قادر به حلش نباشید روبرو نمی‌کند.
«این غیر ممکن است.»
به اطراف نگاه کنید. هر چیزی که می‌بینید زمانی «غیر ممکن» بوده. ولی بعد شخصی زندگی‌اش را به کشف آن اختصاص داده است. انجام هر کاری برای شما می‌سر است و همه چیز شدنی است. فقط باید به یاد داشته باشید که می‌توانید حلش کنید.

«مردم درباره من قضاوت می‌کنند.»
حق با شماست. همینطوره. اگر این کار را انجام دهند، آیا آن‌ها جز افرادی هستند که شما آن‌ها را در زندگیتان بخواهید؟ هنگامی که کاری را که دوست دارید شروع می‌کنید، افرادی را با علایق مشترک جذب خواهید کرد. پس به خودتان اجازه قضاوت شدن دهید. این فیلتری خودکار است برای حذف افرادی که می‌خواهید وقت کمتری را باآن‌ها بگذرانید.
«ممکن است شکست بخورم.»
بله، ممکنه. ولی خب، شما هنوز زنده هستید. از شکست درس می‌گیرید و شاید همین شکست‌هایتان شما را به موفقیت برساند. بینش، آموخته‌ها و روابطی که از شکست به دست می‌آورید، اغلب مفید‌تر از آنچه که شما در ابتدا می‌خواستید، خواهد شد و این تنها با شروع کاری صورت می‌پذیرد.
«فردا شروع می‌کنم.»
واقعا؟ چرا نمی‌توانی امروز شروع کنی؟ آیا کاری که می‌خواهید فردا شروع کنید واقعاً برایتان مهم است؟ چرا مهم است؟ امید دارید آن شما را به کجا برساند؟ اگر مهم است، همین امروز درباره‌اش اقدام کنید. در غیر این صورت، اصلاً شروع نکنید.
«ولی من باید این کار را انجام دهم.»
نادرست است. شما مجبور به انجام کاری نیستید. شما حق انتخاب دارید. بله، ممکن است تعهد داشته باشید، کارتان را از دست دهید یا تغییر مسیر برایتان سرگرم کننده نباشد. پس فکر کنید چگونه می‌توانید کاری را که موظف به انجام آن هستید را به آنچه واقعاً می‌خواهید انجام دهید، تغییر دهید. این انتخاب شما است.
هنگامی که افکارتان را تغییر دهید، نگرش، اعمال و البته زندگیتان را تغییر خواهید داد.

حالا چه خبر از شادی؟

اردیبهشت ۲۶, ۱۳۹۱ - ۷:۲۱ ب.ظ بدون دیدگاه

لحظه‌ای که در آنیم خاص است. خیلی خاص.
با اینحال منتظر موقعیت‌های خاص یا دلایلی برای جشن گرفتن هستیم. اغلب زندگیمان را به دنبال تقدیری هستیم که فکر می‌کنیم در آن صورت شاد خواهیم بود. حتی زمانی که می‌فهمیم به همهٔ آنچه که می‌خواستیم رسیده‌ایم، منتظرچیزی متفاوت از زندگی‌هایمان هستیم و این منتظر ماندن اغلب به رنج و اندوه ختم می‌شود.
باورهایی که قاتل خوشبختی هستند:
*سفرزندگی یعنی فقط رنج، دشواری و تقلا کردن.
*برای خوشحال بودن باید سرنوشت متفاوتی می‌داشتیم.
*زندگی چیزی به شما بدهکار است.
*شما باید از آنچه هستید متفاوت‌تر می‌بودید: زیبا‌تر، لاغر‌تر، ثروتمند‌تر…
*زندگی‌ای که هم اکنون دارید برایتان کم است.
نکتهٔ مهم: یکی از بزرگ‌ترین قاتل‌های خوشبختی این باور است که تجربه‌ای که حالا دارم، تجربه‌ای نیست که مستحقش بودم.
این لحظه همهٔ آن چیزی است که دارید. هنگامی که بپذیرید امروز از آن شماست، آنگاه می‌توانید شروع به قدردانی از همهٔ داشته‌هایتان کنید. و ازآنجایی که بر هر آنچه تمرکز کنید زیاد می‌شود، نعمت‌های بیشتری در زندگیتان آشکار می‌شود.
برای خلق زندگی‌ای که واقعاً خواستارش هستید همین حالا را زندگی کنید. هنگامی که در زمان حال زندگی کنید، می‌توانید هر لحظهٔ آن را دوست داشته باشید، نه اینکه منتظر اتفاق خاصی باشید.
نه سال جدید
نه آغاز ماه
نه آغاز هفته
نه آغاز کار
نه بازنشستگی
نه ازدواج
نه تعهد
فقط حالا.
بنابراین:
بهترین لباستان را از کمد بیرون آورید و بپوشید.
بهترین بشقابی که در قفسه گذاشته‌اید بردارید و استفاده کنید.
ذهنتان را باز و‌‌ رها کنید.
همین لحظه را زندگی کنید.
همانطور که اندی اندروز از زبان آنه فرانک در کتاب مسافر: هفت تصمیمی که موفقیت فردی را تعیین می‌کند می‌گوید: «در این لحظه، من شخص خوشحالی هستم چون به واقع، مفهوم خوشبختی را درک می‌کنم. می‌دانم که شادی، یک حس خیالی شناور در باطن یا ظاهر زندگی‌ام نیست. شادی یک انتخاب است.
شادی نتیجهٔ نهایی افکار و فعالیت‌های خاص است که در واقع، عکس العمل شیمیایی در بدنم ایجاد می‌کنند- و حاصل این عکس العمل، شادی است؛ هر چند، برای عده‌ای گیج کننده است. همهٔ این‌ها تحت کنترل من است.
خوشبختی مسیر است، نه مقصدی که به سادگی به آن برسید.

در این خانه …

اردیبهشت ۲۵, ۱۳۹۱ - ۶:۱۷ ب.ظ ۱ دیدگاه

ما واقعی هستیم،

اشتباه می کنیم،

می گوییم؛ متاسفم،

شانس دوباره می دهیم،

فریاد می کشیم،

یکدیگر را می بخشیم،

خوش می گذرانیم،

همدیگر را در آغوش می گیریم،

عشق می ورزیم.

سفر زندگی

اردیبهشت ۲۴, ۱۳۹۱ - ۳:۵۷ ب.ظ ۱ دیدگاه

مادر دست‌های بچه‌هایش را برای مدتی و قلب‌هایشان را برای همیشه نگه می‌دارد.
هر بار که کودکی در جهان به دنیا می‌آید، آن چیزی به جز معجزه نیست. هر کودکی با خصوصیات منحصر به فردی به دنیا می‌آید و هیچ کدام حتی دوقلو‌ها نیز همانند دانه‌های برف کاملاً مثل هم نیستند. هنگامی که آن شادی را از بیمارستان به خانه می‌آورید، سفر زندگی را شروع می‌کنید. پرورش کودکان واقعا کار عشق است، پر ازلحظات شادی، زحمت و گاهی خستگی است. مادر بودن کار کوچکی نیست. چه مادر خانه دار باشید یا کارمند باید نقش‌های بسیاری ایفا کنید: سرآشپز، پرستار، مشاور، معلم، خدمتکار، مربی، مدیر… مادر بودن یک کار تمام وقت است و هرگز پایانی ندارد.
فرزندان میراث شما در این جهان هستند. همانطور که آن‌ها را با عشق بزرگ می‌کنید، به بهتر شدن این جهان و به دنیایی بهتر کمک می‌کنید.

مامان، روزت مبارک. همیشه قدردان محبت‌هایت هستم.
الینای گلم، هر روز تا زمانی که زنده هستم در این سفر مادر بودن همراه تو هستم و بودنت را جشن می‌گیرم.
روز جهانی مادر مبارک

بگو چکار کنم؟

اردیبهشت ۲۳, ۱۳۹۱ - ۲:۰۲ ب.ظ ۱ دیدگاه

بگو چکار کنم؟
با فلفلی که طعمِ فراق می‌دهد
با دردی که فصل را نمی‌شناسد
با خونی که بند نمی‌آید
بگو چکار کنم؟
وقتی شادی به دُمِ بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیبِ یک دره دنبال می‌کند
دلم شاخه‌ی شاتوتی
که باد
خونش را به در و دیوار پاشیده است.

غلامرضا بروسان

برنده‌ها و بازنده‌ها

اردیبهشت ۲۱, ۱۳۹۱ - ۸:۵۱ ب.ظ ۱ دیدگاه

چرا برنده‌ها برنده و بازنده‌ها شکست می‌خورند؟
جان گوردون در کتاب قواعد بازی در زندگی به مواردی برای بهترین شدن در زندگی اشاره می‌کند که در این پست به آن اشاره کرده ام. او می‌گوید همهٔ ما می‌خواهیم برنده باشیم. همه می‌خواهیم موفق شویم. پس چرا بسیاری از ما مدتی تلاشمان را می‌کنیم و در صورت نرسیدن به نتیجه دست می‌کشیم؟ آن به تفکراتمان، آنچه تمرکز می‌کنیم و عملکرد هر لحظه از زندگیمان مربوط است.
این هم نظرات من درباره اینکه چرا برنده‌ها برنده و بازنده‌ها شکست می‌خورند:

*بازنده‌ها موفقیت را در مقصد می‌جویند. برنده‌ها موفقیت را در طول مسیر می‌جویند.

*بازنده‌ها برای کسب پول کار می‌کنند. برنده‌ها کار می‌کنند تا تفاوتی ایجاد کنند.

*بازنده‌ها چیزهایی را که درک نمی‌کنند می‌بینند و ناامید می‌شوند. برنده‌ها چیزهایی را که درک نمی‌کنند می‌بینند و کنجکاو می‌شوند.

*بازنده‌ها حرف می‌زنند. برنده‌ها ارتباط برقرار می‌کنند.

*بازنده‌ها سعی می‌کنند یک شبه به موفقیت دست یابند. برنده‌ها همه پیروزی‌های کوچکشان را به حساب می‌آورند.

*بازنده‌ها توقع نتایج خاصی را دارند. برنده‌ها ترجیح می‌دهند خودشان را برای غیر منتظره‌ها آماده کنند.

*بازنده‌ها در جستجوی احترام هستند. برنده‌ها احترام به دست می‌آورند.

*بازنده‌ها به مشکل چشم می‌دوزند. برنده‌ها در جستجوی راه حل هستند.

*بازنده‌ها گزینه‌ها را بررسی نمی‌کنند، برنده‌ها بر اساس تصمیمشان عمل می‌کنند.

*به بازنده‌ها برای زمانی که صرف می‌کنند پول پرداخت می‌شود. برنده‌ها بهای تلاششان را می‌گیرند.

*بازنده‌ها اجازه می‌دهند اتفاقات رخ دهد. برنده‌ها اتفاق‌ها را به وجود می‌آورند.

* بازنده‌ها می‌خواهند جلو‌تر از بقیه باشند. برنده‌ها کمک می‌کنند دیگران هم پیشرفت کنند.

*بازنده‌ها با بازنده‌ها معاشرت می‌کنند. برنده‌ها با برنده‌ها یی که از خودشان موفق ترند معاشرت می‌کنند.

*بازنده‌ها تعریف موفقیت دیگران را دنبال می‌کنند. برنده‌ها تعریف خودشان را از موفقیت دارند.

*بازنده‌ها از ترس فرار می‌کنند. برنده‌ها با ترس روبرو می‌شوند.

*بازنده‌ها زمان آزادشان را تلف می‌کنند (تماشای تلویزیون). برنده‌ها از وقت آزادشان استفاده می‌کنند (یادگیری یا تجربه چیزی جدید).

*بازنده‌ها ناشناخته‌ها را به عنوان خطر می‌بینند. برنده‌ها شرایط یکنواخت را به عنوان خطر می‌دانند.

*بازنده‌ها در گذشته زندگی می‌کنند. برنده‌ها در زمان حاضر زندگی را بر پایه درس‌هایی که در گذشته آموخته‌اند زندگی می‌کنند.

*بازنده‌ها برچسب کار‌شناس به خودشان می‌زنند. برنده‌ها هنوز چیزهای زیادی برای یادگیری دارند.

*بازنده‌ها اخم می‌کنند. برنده‌ها لبخند می‌زنند.

*بازنده‌ها تصور می‌کنند برنده‌ها خوش شانسند. برنده‌ها می‌دانند هر چه بیشتر کار کنند بیشتر خوش شانس‌تر می‌شوند.

در این لیست چیزی را جا انداخته‌ام؟ فکر می‌کنید افراد موفق چه خصوصیت دیگری دارند؟

خدمت

اردیبهشت ۲۰, ۱۳۹۱ - ۴:۰۰ ب.ظ بدون دیدگاه

علاوه بر خواندن کتاب و مشورت با دوستان خردمند سومین روش تعیین خط مشی برای رسیدن به خردمندی یعنی خدمت به دیگران، یافتن روشی برای کمک به انسانهای دیگر است. به معنی آن نیست که کاری بزرگ انجام دهید یا حتی به کاری که به طور باورنکردنی مفید باشد رسیدگی کنید. خدمت به دیگران می‌تواند در را برای شخصی دیگر باز کردن یا کمک به شخصی در حمل وسایلش باشد. با خدمت به دیگران به آن‌ها ارزش می‌دهیم و با این کار برای خودمان ارزش قائل می‌شویم.
اندی اندروز در کتاب مسافر: هفت تصمیمی که موفقیت فردی را تعیین می کند می گوید: خدمت کردن روشی است که با استفاده از آن می‌توانیم ارزش‌هایمان را با دیگری شریک شویم. یک فرد خردمند خدمتگزار است.
شاید به طور همزمان نباشد ولی هنگامی که به دیگران خدمت می‌کنید احتمال اینکه آن‌ها خردمندیشان را با ما تقسیم کنند اقزایش می‌دهیم. هنگامی که خبرنگاری از بیلیونر و غول کشتیرانی اناسیس در سال پایانی عمرش پرسید، «اگر همهٔ پولتان را از دست می‌دادید، چه کاری برای به دست آوردن دوباره آن انجام می‌دادید؟»
او جواب می‌دهد، «خب، البته آن مستلزم مراحلی است. ولی در اولین قدم از این فرایند من به دیگران خدمت می‌کردم.»
خبرنگار بهت زده فریاد می‌کشد، «منظورتان از خدمت به دیگران چیست؟ فکر می‌کردم مردم برای شما کار می‌کنند!»
او گفت: «مردم به من خدمت می‌کنند ولی فقط به این خاطر است که در سراسر زندگی‌ام من به دیگران خدمت کرده‌ام. پرسیدی، چطور سرمایه‌ای به دست می‌آورید؟ اولین قدم خدمت به دیگران است. من با خدمت به دیگران خودم را در موقعیت قرار می‌دهم. اطرافیانم را از افرادی که به من کمک کنند، راهنماییم کنند و خرد و تجربه‌شان را با من در میان بگذارند پر خواهم کرد.»
سپس اضافه کرد: «من شغلی به دست می‌آورم، شاید دو یا سه شغل. پولم را پس انداز می‌کنم. من تا حد ممکن ساده زندگی خواهم کرد و هنگامی که پانصد دلار پس انداز کردم در رستورانی که هر وعده غذایی‌اش پانصد دلار هزینه دارد غذا می‌خورم. سپس بیشتر کار می‌کنم، ساده‌تر زندگی می‌کنم و پول پس انداز می‌کنم تا پانصد دلار پس انداز کنم و دوباره در رستورانی که هر وعده غذایی‌اش پانصد دلار هزینه دارد غذا می‌خورم.»
خبرنگار که متوجه موضوع نشده بود جواب داد: «من واقعاً متوجه نشدم. شما سعی می‌کنید سرمایه‌ای جمع کنید بااین حال برای یک وعده شام پانصد دلار هزینه می‌کنید؟»
اناسیس جواب داد، «نه به غذایی که می‌خورم بلکه به ارتباط‌هایی که خلق می‌کنم کار دارم. می‌بینی، موقعیتی که من قصد دارم به آن برسم به خرد و روابط با افرادی که به طور مرتب در رستورانهای گران قیمت غذا می‌خورند نیاز است. و بنابراین هنگامی که به رستوران می‌روم تماس چشمی برقرار می‌کنم، خودم را معرفی می‌کنم و با آن‌ها دست می‌دهم. هنگامی که وارد شدم می‌گویم: «سلام.»؛ «هنگام ترک کردن می‌گویم: «خداحافظ.» جایی در جاده زندگی هنگامی که به این افراد برمی خورم آن‌ها می‌گویند: «اه، بله، من شما را در… دیده‌ام.» ؛ «شما‌‌ همان مردی هستی که کنار میز من نشسته بودی… » او این طور نتیجه گرفت که همه این‌ها در نتیجه ارتباطی است که با اطرافیانتان برقرار می‌کنید.

پی نوشت: نشر و پخش درسا تخفیف در اردیبهشت ماه http://www.dorsabook.com

دوست واقعی

اردیبهشت ۱۹, ۱۳۹۱ - ۱:۱۶ ب.ظ ۱ دیدگاه

اغلب از مردم می‌پرسم، «از نظر شما دوست واقعی کیست؟»
بیش از ۸۰ درصد می‌شنوم، «دوست واقعی شخصی است که مرا‌‌ همان طور که هستم بپذیرد.»
دوست من این خطرناک‌ترین مطلب برای باور کردن است. فردی که در رستوران فست فود رانندهٔ موتورسیکلت است شما را‌‌ همان طور که هستید می‌پذیرد چون به شما اهمیتی نمی‌دهد. یک دوست واقعی شما را به استاندارد بالاتری می‌رساند. او از شما توقع دارد آنچه که می‌گویید قصد انجامش را دارید، انجام دهید. یک دوست واقعی با حضورش شما را بهتر می‌سازد.
هنگامی که در سن رشد بودید و با پدرتان فوتبال یا پینگ پونگ بازی می‌کردید را به یاد می‌آورید؟ شرط می‌بندم او اجازه نمی‌داد شما همیشه برنده شوید چون می‌دانست اگر این کار را انجام دهد بازیتان بهتر نمی‌شود. این در مورد دوستانی که انتخاب می‌کنید نیز موثر است. دوستانی را انتخاب کنید که شما را بهتر می‌سازند. اگر بخواهید در بازی بهتر شوید با شخصی بازی کنید که شما را شکست دهد چون بازیتان را بهبود می‌بخشد.
این مفهوم در تجارت هم موثر است. اطرافیانتان را از افرادی که بهتر می‌سازنتان انتخاب کنید. می‌خواهید موفق‌تر شوید؟ با افرادی که از شما موفق‌تر هستند وقت بگذرانید. می‌خواهید عاقل‌تر شوید؟ با افرادی که خیلی خردمند هستند وقت بگذرانید و از آن‌ها مشورت بخواهید.
من با فرد کم حرف ولی خردمندی دوست هستم. تا زمانی که از او سوالی نشود صحبتی نمی‌کند. هنگامی که اصل جستجوی خردمندی را درک کردم، شخصیت او برای من روشن شد: دوست من خیلی خردمند است ولی مجبور هستم آن را از او بیرون بکشم. او آن خرد را از هیچ کس دریغ نمی‌کند، فروتن است. من واقعاً مجبورم با سوالاتم او را بمباران کنم. چرا این؟ چرا آن؟ تنها یک نادان از مشورت با فرد خردمند دریغ می‌کند. به عنوان یک تاجر، به عنوان والدین، به عنوان یک دانش آموز بدانید در مشورت عاقلانه امنیت وجود دارد.
همانطور که اندی اندروز در کتاب مسافر: هفت تصمیمی که موفقیت فردی را تعیین می کند می گوید کلمات خردمندانه، شبیه ریزش قطرات باران بر زمین خشک هستند؛ آن‌ها گرانبها هستند و می‌توانند سریع و مستقیم برای دریافت نتایج مثبت استفاده شوند. تنها، چمنی که قطرات باران را جذب می‌کند موفق می‌شود، خوب رشد کند. شخصی که مشورت خردمندانه را نادیده می‌گیرد شبیه چمنی است که قطرات باران را جذب نکرده باشد؛ پس به زودی خشک می‌شود و می‌میرد.
یکی از دوستانم تاریخچه‌ای از تصمیمات بد داشت. از او پرسیدم، «حالا، خارج از فضولی با چه کسی قبل از اینکه آن تصمیم را بگیری صحبت کردی؟»
او طوری به من نگاه کرد که گویی عقلم را از دست داده‌ام و گفت: «خب هیچکس.»
گفتم: «بنابراین از هیچ کس سوالی نپرسیدی؟ تو فقط تصمیم گرفتی…؟»
او نگاه آشنایی به من انداخت و گفت: «من بزرگ شده‌ام و می‌دانم برایم چه خوب است. من می‌توانم تصمیماتم را خودم بگیرم.»
هنگامی که ما از خودمان مشورت می‌خواهیم همهٔ آنچه دریافت می‌کنیم آنچه داریم… آنچه می‌دانیم… و آنچه که هستیم می‌باشد.
مشورت گرفتن از افراد خردمند به ما کمک می‌کند از تصمیمات بد اجتناب کنیم و در مسیر یک زندگی موفق‌تر قرار بگیریم. هنگامی که ما خرد شخص دیگری را به خودمان اضافه می‌کنیم تا حد زیادی احتمال موفقیتمان را بالا می‌بریم.

قدرت دوستی

اردیبهشت ۱۸, ۱۳۹۱ - ۱۰:۵۲ ب.ظ ۱ دیدگاه

نظر به اینکه همهٔ ما انسان هستیم همیشه در حال تغییریم. تغییر اجتناب ناپذیر است، بنابراین ما هم باید مسیر را در سمتی که می‌خواهیم در آن تغییر کنیم هدایت کنیم.
چطور می‌توانید هدایت مسیر تغییراتتان را به عهده بگیرید؟ علاوه بر مطالعه، باید دوستانتان را عاقلانه انتخاب کنید.
همهٔ ما می‌دانیم داشتن دوستان شایسته برای بچه‌ها چه قدر مهم است. اغلب والدین با ناامیدی دربارهٔ دوستانی که بچگیشان را با آن‌ها به بطالت گذرانده‌اند فکر می‌کنند.البته درک می‌کنیم که بچه‌هایمان نیز احتمالا دوست دارند با دوست‌هایشان وقتشان را به بطالت بگذارند.
ما نگران نحوه انتخاب دوستان بچه‌هایمان هستیم و با این حال این اصول را به عنوان بزرگسال نادیده می‌گیرند. در چه سنی این اصل در زندگی شخص پایان می‌یابد؟ آیا ما در هیجده سالگی از تاثیر دیگران مصون هستیم؟ در بیست و یک سالگی چطور؟ یا شاید دیگر در سی و پنج یا چهل عامل سن مهم نباشد؟
جواب را می‌دانید: آن همیشه یک عامل مهم است. اگر اطرافیانتان از کلمات رکیک استفاده کنند، آیا شما هم به این نوع رفتار گرایش پیدا می‌کنید؟ اگر با افرادی که نقطه نظرات خاصی دارند پرسه می‌زنید آیا نظراتشان شما را متقاعد می‌کند؟ اگر زمانی را با افراد تنبل بگذرانید آیا شما هم به تنبلی گرایش پیدا می‌کنید؟ اگر اطرافیانتان بهانه جو هستند شما هم بهانه جو می‌شوید؟
دوستانتان را به دقت انتخاب کنید. اگر تنبلی فردی باعث آزرتان نشود نشانهٔ آن است که شما تنبلی را به عنوان روش زندگی پذیرفته‌اید.
همانطور که اندی اندروز در کتاب مسافر: هفت تصمیمی که موفقیت فردی را تعیین می‌کند می‌گوید: «انتخاب من معاشرت با افرادی است که زندگی و روش زندگی کردنشان را تحسین می‌کنم. اگر با جوجه‌ها و آدم‌های ترسو معاشرت کنم یاد می‌گیرم به زمین چنگ بیاندازم و با آدم‌های بزدل کلنجار بروم. اگر با عقاب معاشرت کنم یاد می‌گیرم در آسمان اوج بگیرم؛ من یک عقاب هستم! سرنوشتم پرواز است.»