پرواز زندگی بخش

داستانی فراموش نشدنی در مورد یافتن شادی در سخت ترین شرایط. با شخصیت های جذاب و خردمندی که با چالش های زندگی دست و پنجه نرم می‌کنند.

مارگارت آینده درخشانی در پیش دارد؛ نامزدی که دوستش دارد و شغلی رویایی که نوید یک زندگی عالی را می‌دهد. ناگهان در لحظه ای پرآشوب در روزی که باید به یکی از شادترین روزهای زندگی اش تبدیل می‌شد، زندگی اش دگرگون می‌شود.

دربیمارستان مجبور به مواجهه با این احتمال می‌شود که هیچ چیز دوباره مثل قبل نخواهد شد، مارگارت در حالی با اسرار خانوادگی و دلشکستگی ها روبرو می‌شود که باید یاد بگیرد چطور با شرایطش پیش رود.

 

پرواز زندگی بخش؛ کاترین سنتر، فیروزه مهرزاد، نشر ستاک

در کلبه ای در جنگل

یک رویارویی عجیب…

یک شب نِیوِ، روی پل واترلو، با زنی عجیب به نام ایزابل برخورد

می‌کند. ایزابل بسته ای را به او می‌دهد و سپس از پل پایین می‌پرد و به زندگی اش پایان می‌دهد.

هدیه ای غیر منتظره…

دو هفته بعد، زمانی که زندگی نِیو در لندن به بن بست می‌رسد، هدیه ای شرایطش را عوض می‌کند. ایزابل، کلبه ای در یک جنگل را برایش به ارث گذاشته است.

رازی هولناک …

زمانی که نِیو در تاریکی شب  به جنگل می‌رسد، با کلبه ای ترسناک مواجه می‌شود که همه پنجره های آن را با میله پوشانده اند. به این ترتیب، خانه ی رویای او به بدترین کابوس زندگی اش تبدیل می‌شود. نیو  باید با کلبه ای دست و پنجه نرم کند که رازهایی تاریکی را در خود جا داده است.

 

 

در کلبه ای در جنگل؛ کاس گرین، فیروزه مهرزاد، نشر البرز

 

حواسم بهت هست

با اجازه نویسنده و خرید حق انتشار در ایران

حواسم بهت هست؛ تریسا دریسکول
ترجمه فیروزه مهرزاد، نشر کوله پشتی

دختری گم شده است.
شاهدی عذاب وجدان دارد.
دروغ های زیادی گفته شده و ناگفته ها بسیار است.
و شخصی همه چیز را زیر نظر دارد…
چه چیزی سبب می شود که تو برای مداخله کردن یا نکردن تصمیم بگیری؟
الا لانگفیلد در قطار دو مرد جوان و جذاب را می بیند که با دختران نوجوانی در حال خوش و بش هستند. این موضوع برایش اهمیتی ندارد تا اینکه می فهمد این پسرها تازه از زندان آزاد شده اند، ولی چیزی در درونش او را از دخالت باز می دارد.
صبح روز بعد اخباری راجع به گم شدن یکی از دخترها به نام آنابالارد می شنود.

«حواسم بهت هست» کتابی معمایی ست که از همان صفحه اول ذهنتان را درگیر و شما را تا آخرین لحظه وادار به حدس و گمان های بسیار می کند.
شاید شما نیز این سوال را از خودتان بپرسید:« اگر من بودم در این قضیه دخالت می کردم؟

دوری چندلر، روزنامه نگاری است که همیشه عاشق معماهای چالش برانگیز بوده است. قطعه ی سنگ مانند عجیبی که پسرش پیدا کرده، کنجکاوی او را برانگیحته، از همین رو او آن را برای تحقیقات بیشتر به دیلن، انسان شناسی که در موزه ی دنور، کار می کند نشان می دهد. وقتی زبان حک شده روی این سنگ ترجمه می شود معمایی بسیار عجیب شروع به آشکار شدن  می کند و زندگی عادی خانواده دوری را کاملاً دگرگون می سازد. چه قدرتی در این قطعه برنزی به ظاهر بی اهمیت نهفته است؟ چه کسانی اسرار آن را در طول قرن ها به نسل بعدی منتقل کرده اند؟ اصلاً چرا این شی اکنون ظاهر شده و آیا زمان و مکان پیدا شدنش از اهمیت خاصی برخوردار است؟

گمشده: داستانی از یک اکتشاف شخصی؛ اندی اندروز، فیروزه مهرزاد، نشر نون

«اگر کریسمس فصلی است که دیکنز به یاد آورده می شود، بدان که همه جشن های هالویین در تصرف ادگار آلن پو خواهد بود.

تعطیلاتی برای استاد ترس.»

لبخند زدم.

و جرعه ای طولانی و رضایت بخش از قهوه ام نوشیدم. امیدم تنها پیشرفت و شناخته شدن در این سن بود. این شناخت از سوی دیکنز من را متحیر کرد..

یک فنجان قهوه با دگار آلن پو؛ اندرو بارجر، فروغ مهرزاد، انتشارات نگاه

 

کارت را خواند:  

آلیس:هیچ دوست ندارم بروم سراغ دیوانه ها.»

گربه چشایر:«اه، چاره ای نداری. اینجا همه دیوانه ایم.»

عزیزم، نویسندگی ات چطور پیش می رود؟

به یاد داشته باش، برای یافتن خوشبختی همه باید گاهی کمی دیوانگی کنیم.

آردن پاکت را برداشت و وارونه کرد. یک جعبه کوچک روی میز سر خورد. آن را باز کرد بالای تشکی مخملی آویز نقره ای کلاهدوز دیوانه قرار داشت.

“آلیس در سرزمین عجایب!” آردن لبخند زد. “کتاب مورد علاقه ام!”

آردن آویز را بررسی، کف دستش قرار داد و انگشتانش را روی آن کشید.

مامان، هنوز هم با آویزهایش؟ هنوز هم باور دارد آنها به نحوی جادویی هستند؟

به آویزهای دستبند مادرش فکر کرد. دستبندی پر از آویز، همانی که هرگز از دستش باز نمی کرد و آردن را با صدای جیرینگ جیرینگ پی در پی اش دیوانه می کرد.

 

اویزهای دستبند؛ ویولا شیپمن، فیروه مهرزاد، نشر نفیر

گاهی اوقات هنگامی که از دست خودم ناراحت می شوم از خدا زیاد سؤال می پرسم و امروز خیلی این کار را کردم.

گفتم: «خدایا، چرا دنیا را ساختی؟» و او جواب داد: «جورج، تو به نسبت آن ذهن کوچکت سؤال بزرگی پرسیدی!» بنابراین گفتم: «بسیار خوب، خداوندا. به من بگویید چرا شما زمین را آفریدید یا چرا انسان را خلق کردید.» او گفت: «متأسفم. این خیلی بیشتر از درک مغز کوچکت است.» ولی ادامه دادم، پرسیدم: «چرا سیاره ها را خلق کردی؟» خداوند جواب داد: «این هم موضوع دیگری است که ماورای قدرت درک ناچیز تو است.» بنابراین، با فروتنی پرسیدم: «بادام زمینی؟» و خدا گفت: «بله! این برای قدرت درک شما مناسب است، من رازهای بادام زمینی را به شما می گویم. او به من گفت، آن را به داخل آزمایشگاهت ببر و بادام زمینی ها را در آب بگذار. چربی، روغن، صمغ، رزین، قند، نشاسته و اسیدآمینه را جدا کن. سپس آن ها را با درنظر گرفتن سازگاری، دما و فشار ترکیب کن. خدای بزرگ گفت، ِنظر گرفتن سه قانون آنگاه خواهی فهمید چرا من بادام زمینی را ساختم!»

گمشده: داستانی از یک اکتشاف شخصی

اندی اندروز؛ فیروزه مهرزاد، نشر نون

 

در حالی که دست هایش در تلاش بود چرخ خیاطی را نگه دارد، دست بندش در نسیم صدا می داد و آویزهایش حتی بلندتر می رقصیدند. او به چرخ خیاطی و سپس به آویزهای چرخ خیاطی و شبدر چهاربرگ نگاه کرد، تصاویرشان از دریاچه به او منعکس می شد.

مری به یاد گفته های ریما افتاد. فرزندم، این آویز ساده مفهوم زیادی دارد. به معنای یک زندگی مقید به خانواده است…بدون توجه به اینکه چقدر ممکن است از هم دور باشند. تا زمانی که این را می بندی، آن ها همیشه نزدیکت هستند.

آویزهای دستبند؛ ویولا شیپمن، فیروزه مهرزاد، نشر نفیر