نامه ای به هجده سالگی ام

الان زمستان ۱۳۹۰ است و از زمانی که تو همین حالا در آن قرار داری سال‌ها می‌گذرد. موضوعات زیادی وجود دارد که می‌خواهم با تو در میان بگذارم.
اولین موضوعی که می‌خواهم بهت بگویم اینه که دوستت دارم. شاید فکر کنی موضوع احمقانه ایه که به خودم می‌گویم ولی این طور نیست. خیلی مهمه چون بدون آن زندگی خیلی سخت می‌شود.
همیشه این طور نبوده و من برای آن متاسفم. چند سالیه که این موضوع را درک کرده‌ام ولی لطفا، لطفاً، بدان که دوستت دارم و قول می‌دهم هرگز از دوست داشتنت دست برندارم.
من خود آینده‌ات هستم، احمق نیستم، اگرچه کارهای احمقانهٔ زیادی انجام داده‌ام. دربارهٔ آن‌ها نگران نباش. همهٔ ما گاهی کارهای احمقانه می‌کنیم. لطفاً سعی کن ذهنت را باز نگه داری.
هیچ قانونی به جز عمل و عکس العمل وجود ندارد. بدبختانه تو نمی‌توانی مردم دیگر را تغییر دهی، پس بر مواردی که خودت فکر می‌کنی درسته تمرکز کن. خودت را برای اشتباهاتی که مرتکب می شوی سرزنش نکن. اینطوریه که یاد می‌گیریم و یاد گرفتن‌‌، همان دلیلی است که برایش به دنیا آمدیم. اشتباهات زیادی می‌کنی ولی خودت را ببخش، نترس. همه چیز درست می‌شود.
همهٔ تلاشت را بکن ولی به یاد داشته باش حتی اگر شکست بخوری یک قدم به جلو می‌روی. متاسفم که نمی‌توانم بهت بگویم زندگی آسان است. ولی نکاتی که از آن یاد می‌گیری ارزشش را دارد. شاید بسیاری از رویا‌هایت واقعیت نگیرد ولی هر کاری که می‌توانی انجام بده، بدون رویا‌پردازی زندگی معنی ندارد.
عصبانی نشو. می‌دانم دستور بزرگی است ولی فرقی ندارد چقدر حق با تو باشد، عصبانی شدن تنها باعث آسیبت می‌شود.
یاد بگیر که ببخشی. آرزو داشتم فرمول جادویی‌ای برای آسان ساختن آن برایت می‌گفتم ولی وجود ندارد. فقط سعی کن. سخت تلاش کنی تا هر کس یا چیزی را که باعث ناراحتی‌ات می‌شود ببخشی. این تنها راهی است که باعث می‌شود واقعاً شاد باشی.
مهربان باش. این در طبیعت توست. مردم همیشه با تو خوب نیستند ولی مهربان بودن احساس خوبی به تو می‌دهد و شاید دیگران از تو  به عنوان مثالی از مهربانی نام ببرند.
مهربان بودن به این معنی نیست که همه را شاد و راضی نگه داری. هرگز قادر به این کار نخواهی بود. باید یاد بگیری که چه زمان و چه طور خواسته های خودت را مقدم بشماری. هرگز نمی‌توانی بدون برطرف کردن نیازهای خودت بهترین هایت را به دنیا نشان دهی. پس یاد بگیر که چطور این کار را انجام دهی.
تو می‌دانی چطور هنگامی که به ابر‌ها نگاه می‌کنی، تصویرهایی در ذهنت بسازی. خب، هرگز از نگاه کردن به ابر‌ها و تصویر سازی دست برندار. برای نگاه کردن به پرنده‌ها، درخت‌ها و گل‌ها زمانی بگذار.
بیشتر به خانهٔ مادربزرگ برو. کنارش بنشین، مو‌هایش را شانه کن و ببوسش. خجالت نکش، بهش بگو خیلی دوستش داری. از وجودش استفاده کن. ازبادمجان کبابهایی که می‌پزد لذت ببر و بهش بگو خیلی خوشمزه است. گل‌های یاسی که از دیوار خانه‌شان آویزان است را بو کن و از ماندن در آنجا بیشتر لذت ببر.
هنوز نمی‌دانم چرا، ولی تصمیم می‌گیری بعضی از کتاب‌هایت را رد کنی. لطفاً این کار را نکن. نمی‌دانی برای تهیهٔ دوبارهٔ آن‌ها چه قدر دچار زحمت می‌شوی و چه قدر دلت برای آن‌ها تنگ می‌شود.
راستی یه خبر خیلی خوب: یه دختر داری، اسمش الینا. خیلی شبیه توست. هزارتا کتاب داره و خیلی شیرین زبونه. عاشق نقاشیه و برعکس تو نقاشی‌اش عالیه. الان داره روی مبل بالا و پایین می‌پره. من و باباش عاشقشیم.
در چند سال آینده استادت می‌گوید، امیدوار است روزی نامت را بر جلد کتابی ببیند و تو در دلت می‌گویی چه قدر خوش خیال است، مگه می‌شه؟ هی، می‌دانم باورش برایت سخته ولی تا حالا نامت بر جلد بیست کتاب نوشته شده. فقط چند ساله این کار را شروع کرده‌ام، قبل از آن شش سال را در اداره‌ای کار می‌کردم. کاشکی می‌توانستم بگویم وقتت را در آنجا هدر نده، ولی باید در آن اداره کار کنی، چون با بهترین دوستت که بعد‌ها همسرت می‌شود در آنجا آشنا می‌شوی.
خب، می‌تونم ادامه بدم ولی می‌دانم احتمالاً با خواندن این مطالب می‌خندی و حتی یک کلمه‌اش را باور نمی‌کنی. ولی فقط یک جملهٔ دیگر، به جان خودت قسم می‌خورم که یک کلمه از صحبت‌هایم دروغ نیست.

فیروزه ۲۷/ ۱۰/ ۹۰

One thought on “نامه ای به هجده سالگی ام

  1. وای فیروزه جان .نمیدونی اینو خوندم چقدر اشک ریختم ..یه حس خاصی داشت ..رفتم به دوران ۱۸ سالگی خودم .چقد زود گذشت ..مثه یه چشم برهم زدن..
    همیشه خوشبخت باشی مثه اسم وبلاگت (:
    پاسخ: وقتت به خیر. ببخشید اشکت را درآوردم. ممنون عزیزم. شاد باشی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *