زندگی هدفمند(۳) -جاشوآ چمبرلین

اندی اندروز در کتاب مسافر: هفت تصمیمی که موفقیت فردی را تعیین می کند

 لحظات خارق العاده ای خلق می کند که می خواهم به بخشی از آن اشاره کنم که به قانون اثر پروانه ای مربوط می شود.

 یک قرن پیش مردی می زیست که  حرکتی انجام داد …

 که هنوز به صورت چشمگیری بر طرز زندگی اکنون مردم تاثیر دارد.

جاشوآ لورنس چمبرلین سی و چهار ساله، استاد دانشگاه بود ولی در یک روز گرم و مرطوب در ۲ ژوئیه ۱۸۶۳ در زندگی اش در نبردی شرکت کرد.

استاد فن بیان پیشین دانشگاه کالج بودوین ایالت مین، حالا یک کلنل در ارتش ایالات شمالی آمریکا بود. چمبرلین در دوردست در گوشه ی چپ گروهی متشکل از هشتاد هزار مرد در صفی از میان دشت ها و تپه ها به صف به سمت شهر کوچکی که گیتزبرگ، پنسیلوانیا نامیده می شد جلو می رفتند.

اوایل آن روز، کلنل وینسنت، چمبرلین و مردانش از هنگ ۲۰ ایالت مین را به صف کرد و گفته بود،

” هر کاری که می توانید انجام دهید،

شما نباید به آنها اجازه دهید

موفق شوند.”

چمبرلین نمی توانست عقب نشینی کند، این موضوع را می دانست. اگر ارتش جنوبی آنها را شکست می داد. شورشی ها زمین های زیادی در دست داشتند و ارتش آمریکا به سرعت شکست می خورد. در واقع، هشتاد هزار مرد بدون حمایت آن سوی سراشیبی گیر می افتادند. سربازهای جنوبی خاکستری پوش تنها با شکست چمبرلین پیروز میدان می شدند.

در ۲:۳۰  صبح، اولین حمله از طرف هنگ ۱۴ و ۱۵ آلاباما صورت گرفت. آنها به بالای تپه حمله کردند، تا حدی که می توانستند سریع به بالا خزیدند و به مردان  چمبرلین که پشت یک صخره ی بلند که صبح خیلی زود در آن مستقر شده بودند، شلیک کردند. هنگ ۲۰ ایالت مین حمله ی شورشی ها را متوقف کرد و به عقب راند …

در پایان دومین حمله

سومین حمله شروع می شود!

و چهارمین حمله .

چمبرلین با گلوله ای که به سگک کمربندش اصابت کرد به زمین افتاد. متوجه شد که واقعاً آسیب جدی ای ندیده ، با زحمت بلند شد و به جنگیدن ادامه داد. دوباره، آنها حمله ی دشمن را متوقف کردند و دوباره شورشیان به پایین تپه عقب نشینی کردند. 

در آن زمان ، جنگ ها توسط توپخانه و سلاح های کوچک انجام می شد.

درگیری ها تن به تن شده بود.

جنگی  رو در رو.

در چهارمین حمله، سربازان جنوبی تقریباً به صخره– توده ای از سنگ های مسطح  که تقریباً صد متر درازا داشتند- رسیدند.

درحالی که آنها منتظر حمله ی بعدی بودند، چمبرلین برای مردانش متاسف بود. او بعدها یادآورشد که،”آنها نمی دانستند فرمانده شان هیچ دانشی از جنگ یا تاکتیکی ندارد. من فقط مردی سرسخت بودم و این بزرگ ترین مزیتم در این جنگ بود. من عمیقاً در درونم احساس می کردم کاری از دستم بر نمی آید.

 می دانستم ممکن است بمیرم ولی با گلوله ای در پشتم از دنیا نخواهم رفت. من در هنگام عقب نشینی نمی میرم. این کاری است که من انجام

می دهم، من بر هدفم پافشاری می کنم.”

دوباره حمله شروع شد. این بار، در حمله ی پنجم، هنگ ۱۵ و ۴۷ آلاباما دیوار را شکافت، هر دو طرف به شدت می جنگیدند. بدون زمانی برای گلوله گذاری مجدد، مردان اسلحه هایشان را به یک طرف انداختند و با مشت و چاقو نزاع  کردند.

به هر طریقی که بود، هنگ ۲۰ ایالت مین شورشیان را یک بار دیگر به سراشیبی عقب راند.

ادامه دارد…

One thought on “زندگی هدفمند(۳) -جاشوآ چمبرلین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *