خوش شانس

فریاد زد: «امروز جایزه‌ی بزرگ پنج خرگوش است! چه کسی یک بلیت قرعه‌کشی گرفته است!؟»
با گفتن این جمله، چند نفر دیوانه‌وار درون پاکت‌هاشان را جست‌وجو کردند و به او نزدیک شدند، بلیت‌‌هاشان را تکان می‌دادند و با هیجان صحبت می‌کردند.
اندی نگاهی به عقب و به دوستانش انداخت و متوجه شد آن‌ها در حال منفجرشدن از خنده هستند. ریچارد سراسیمه بود.
اندی شانسی بلیت یک نفر را قاپید و گفت: «شما خوش‌شانس هستید!» بعد ده گوش خرگوش‌ را در یک دست گرفت و آن‌ها را به برنده‌ای که فریاد می‌زد و بالا و پایین می‌پرید داد.
برنده‌ی خجل  گوش های خرگوش‌ ها را در دست گرفته بود و از هیجان به نفس‌نفس افتاده بود. دیگران در مسیر عکس‌العمل‌های درهم‌وبرهمی داشتند. تعدادی به او تبریک گفتند و نزدیک ماندند، پیشنهاد کمک می‌دادند و دوستی دیرین‌شان را ابراز می‌کردند، درحالی‌که بقیه بد و بیراه می‌گفتند و غر می‌زدند و با شتاب دور می‌شدند.
با دست‌های خالی به سمت دوستانش برگشت، اندی روی زمین نشست، واضح بود کندوکاوش تمام نشده بود. ریچارد متعجب بود که چطور این افراد چنین کالای باارزشی را برای تجربه‌ی او قربانی کردند.
جایی در ابری از غبار، برنده با جمعیتی که دورش را گرفته بود محاصره شده بود. بی‌گمان هیاهویی به‌دنبال داشت. دوربین گزارشگرهایی که به صحنه آمده بودند فلش می‌زد و نمی‌توانستند منتظر چاپ داستان‌شان در صفحه‌ی اول روزنامه‌های صبح بمانند.
آن‌گاه از میان جمعیت خرگوشی از این هیاهو فرار کرد. به امید آن‌که از مسیر خارج شود و به سمت چمن‌ها برود ولی درواقع به کالین نزدیک شد و مستقیم جلو او ایستاد. کالین دستش را دراز و خرگوش را بلند کرد و دیگران تشویقش کردند.
یکی پس از دیگری خرگوش‌ها برگشتند. ریچارد کاملاً ساکت بود. زمانی که همه‌ی خرگوش‌ها برگشتند، ریچارد به مسیر نگاه کرد و متوجه شد جمعیت متفرق شده‌اند. تنها «برنده» باقی مانده بود، با دست‌های خالی اخم کرده بود و پاکت کاغذی را جست‌وجو می‌کرد.
منظره‌ی ناراحت‌کننده‌ای بود. ریچارد احساسی را که این صحنه به او می‌داد دوست نداشت. اندی اندوه ریچارد را احساس کرد، سر تکان داد: «می‌دانم چه احساسی داری. باور کن، این ناامیدکننده‌ترین بخش صاحب «قانون بسط آگاهی» شدن است. دیدن این‌که دیگران چقدر می‌توانند کور باشند دردناک است، مخصوصاً وقتی که مجبور نیست چنین پیش برود. مرد می‌توانست همه‌ی خرگوش‌هایی را که صاحبش بود داشته باشد ولی او روش تفکرش را تغییر نداد. بعضی مردم قبلِ آن‌که به‌حد کافی فروتن شوند و شروع به پرسیدن سوال درست کنند باید سرشان به سنگ بخورد.»

در باغچه افکار صفحه ی ۸۰ و ۸۱

لسلی هاوس هولدر؛ ترجمه فیروزه مهرزاد

نشر پردیس دانش

 

 

6 thoughts on “خوش شانس

  1. ghasedak says:

    سلام سلام فیروزهٔ خوب و مهربان…. من اومدم دوباره…. الان می‌خوام از این بالا شروع کنم مشقامو بخونم و بنویسم.
    پاسخ: سلام بر قاصدک عزیزم. خوش آمدی

  2. ghasedak says:

    خوب فکر کنم دیگه تموم شد….. باورم نمیشه تقریبا ۲ ماهه که من اینجا هیچ کامنتی نگذشته بودم….. چقدر زود می‌گذره….. گاهی وقت‌ها میام اینجا و پست‌های قدیمی‌ رو میخونم بعدش هم میرم کامنت‌های خودم و درنا کوچولو رو میخونم…. کلی‌ تجدید خاطره می‌شه برام :)
    پاسخ: :)

  3. درنا کوچولو says:

    ممنون که برشی دیگه از کتابتون رو برامون گذاشتید
    دیروز عصر بار اول خوندمش و امروز هم باز خوندم و هنوز جان کلام رو متوجه نشدم تا بخوام حرفی بزنم
    شایدم چون ذهنم خیلی شلوغ پلوغ و درهمه
    پاسخ: در این بخش به کسانی می پردازد که علی رغم به دست آوردن شانس یا پول از دستش م دهند. منظور داشتن طرز فکری درست است.
    خیلی سخته، کتاب در دستمه و در حال تمرینم. هر صفحه از آن بخشی از زندگی است که حتماً تجربه کرده ایم و متعجب که چرا در بسیار مواقع موفق نشده ایم. چگونگ صحبتهایمان مهمه و هر لحظه از افکارمان مهم تر.

  4. بهنوش says:

    مررسی،خیلی خوب بود، حالا باید چیکار کنیم؟ اگر ی چیزی که توی دستمون بود رو از دست دادیم چیکار کنیم که دیگه اینجوری نشه؟؟!
    پاسخ: نویسنده در واقع چگونگی تغییر طرز فکر را در کتابهایش یاد می دهد. سعی می کنم بعداً بیشتر توضیح دهم.
    ممنون از توجهت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>