در باغچه افکار


هر کاری که از دستم بر می آمد انجام دادم. ولی کافی نبود.
چه کار دیگری از من بر می آمد؟ نوایی آرام در گوش مرد پیچید:
“کمی قدم بزن. چیزی آن بیرون است که دلم می خواهد ببینی.”
“کجا بروم؟”
“فقط برو. راهنماییت می کنم.”
مرد وارد جنگل پشت خانه اش شد.من همه ی راههایی را که تصور می کردم به موفقیت ختم می شود
طی کرده ام، ولی هیچکدام برای من موثر نبوده است. دیگر چه موردی بافی مانده است؟
“خواهی دید. گوش کن…”
مرد سر و صدایی شنید.
چیزی درمیان چمن های بلند پنهان شده بود و صدای خرناس هشداردهنده ای به گوش رسید.
مرد از ترس میخکوب شد، ولی صدا به آرامی گفت:
“نترس؛ فقط نگاه کن.”
مرد نفسش را حبس و تماشا کرد. ناگهان… سگی وحشی به طرف مرد هجوم برد.
صدا به گوش رسید: “نترس، آرام باش و تماشا کن.”

هنگامی که سگ وحشی نزدیک او شد، پارس کرد، غرید و آن‌گاه دیوانه‌وار به‌سرعت
به یک‌طرف و آن‌گاه به‌طرف دیگر حرکت کرد.
مرد کمی احساس آرامش کرد، احمقانه است. سگ حتماً دیوانه است.
صدا گفت:” شاید. به پیاده روی ات ادامه بده، چیزهای بیشتری باید ببینی.”

سگ دوباره برگشت. با خرگوشی در دهانش، با متانت به مرد نگاه کرد
و با آرامش به میان سبزه‌های آن طرف جاده رفت.
غریبه ای از پشت سرش گفت: “من هم خرگوشی خواهم گرفت؛ دقیقاً مثل آن سگ.”
مرد جواب داد:” امیدوارم موفق شوی.”

غربیه در میان سبزه‌ها حدود پنجاه متر به جلو رفت.
او چه می کند؟
صدا زمزمه کرد: “فقط تماشا کن.”
غریبه روی پاهایش خم شد و در اطراف پرید و همانند سگ پارس کرد…
گویی به‌دنبال خرگوش بود
جز این‌که… خرگوشی وجود نداشت.
مرد خنده اش گرفت.
هیچ خرگوشی در کار نیست! و حتی اگر خرگوشی آن بیرون باشد با این کار او را می‌ترساند.
صدا به آرامی گفت:” همینطوره دوست من.”
صدا ادامه داد:” در واقع تو همیشه بدون دیدن ارزش خودت، هر کاری را که دیگران انجام دادند انجام می دادی.”
“یعنی می گویی چون از هدف هایم آگاه نبودم، به طور مرتب شکست می خوردم؟
چطور از هدف هایم آگاه شوم؟”

صدا مصمم بود: “با مشخص کردن آنچه خواهانش هستی هدف هایت را ببین.
هدف هایت را بنویس و آنگاه به من اعتماد کن تا برآورده شان سازم.
تصمیم بگیر چه می خواهی، بهت کمک می کنم به آنها برسی!”

هنگامی که مرد ایمان آورد، صدای درونی اش را باور کرد و شجاعتش را به دست آورد.
صدا زمزمه کرد:” افراد موفق همیشه رویایی را دنبال می کنند…
و تو باید رویاهای خودت را دنبال کنی.”
مرد لبخند زد.
قبل از رسیدن به خانه آخرین صحنه بر درسی که آموخته بود، تاکید کرد.
غریبه با ناامیدی به دنبال کردن خرگوش ها ادامه می داد…
و مرد تصمیم گرفت به طور دقیق آنچه را در زندگی می خواهد مشخص کند.
صدا آرام گفت:” درست است. حالا بیا با یکدیگر به کارمان برسیم.”
بر اساس پرفروش ترین کتاب نیویورک تایمز و برنده جایزه ملی
در باغچه افکار: داستانی درباره ی قانون جذب
لسلی هاوس هولدر
ترجمه؛ فیروزه مهرزاد
انتشارات پردیس دانش

One thought on “در باغچه افکار

  1. درنا کوچولو says:

    ایا من تنبل ترین درنا هستم که گاه غافل میشم از نوشتن اهداف یا در میان شمایان نیز گاه این غفلت هست؟!
    اگرچه از بزرگترین درس آموخته های ما از خوشبختی دات ای ار همین مکتوب کردن اهداف هست !
    فکر کنم باید برم در اشیانه ام بشینم و به این رفتارم فکر کنم ووقتی عبرت گرفتم بیام بیرون !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *