شن‌های سفید زیر پاهای برهنه هلن صدا می‌کرد؛ تقریباً یک ساعت در ساحل قدم زد و ناگهان متوجه کمی رنگ فسفری در آب شد

که به کف سفید ناشی از موج شکن‌ها حالت عجیبی داده و اثر خفیفی از رنگ ابی باقی گذارده بود؛ هلن با دیدن منظره زیبا لبخندی

کمرنگ زد. تابستان وان به او گفته بود، اواخر شب، رنگی فسفری دیده می‌شود که گاهی اوقات به صورتی چشمگیر زیباست؛

در حقیقت به او گفته بود، اغلب مردم هرگز حتی درباره این پدیده نشنیده بودند و کمتر کسی امتیاز دیدن انها را به دست می‌آورد.

هلن لحظه‌ای قدم‌هایش را آهسته کرد با چشمان نیمه باز متوجه شیء بزرگی در کنار ساحل شد که تقریباً یک متر با او فاصله داشت؛

با خود فکر کرد که شاید یک دلفین باشد؟! سعی داشت در تاریکی ببیند ولی به حد کافی باهوش بود که سریع به طرف موجود بیچاره هجوم نبرد؛

آن مرده بود؟! این احتمال را می‌داد- او در گذشته، دو بار تجربه‌اش کرده بود- ولی اگر …

درمانگر: داستانی پر رمز و راز درباره‌ی حقیقت زندگی

اندی اندروز؛ فیروزه مهرزاد، نشر لیوسا، چاپ دوم
داستانی برگرفته از ماجرای واقعی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>