_495

می خواستم دوباره زندگی ام را شروع کنم، به روشی که به این لحظه ختم نشود؛

به تنهایی بیدار شدن در پارک یک شهر و دخترم به تنهایی در یک ساختمان خالی شهر.

هر تصمیمی که تا حالا گرفته بودم مرا به اینجا رسانده بود و می خواستم همه آنها را پس بدهم،

تنفر، سرزنش و خشونت را می خواستم نهارم را با خود ده ساله ی عصبانی ام بخورم

و به او امروزم را هشداردهم و گل ها را به او بدهم تا در جهت متفاوتی گام بردارد..

زبان گل ها؛ ونسا دیفن باخ، فیروزه مهرزاد، چاپ پنجم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *