دختر مچ دست ظریفش را که دست‌بندی پُرشده ازآویزهای ریز به دورش بسته بود بالا گرفت.آویزی را که با لمسش‌ می‌توانستی شمع‌های رویش را حس کنی نشانش داد و گفت: «این آویز کیک تولدمه! من پنج سال دارم!»

لولی گفت: «تبریک‌ می‌گویم!»

دخترک هیجان‌زده گفت: «و این آویزکفش‌های بالرین من است و این آویز تخته‌ی شیرجه‌ام، چون من‌ می‌خواهم در بازی‌های المپیک شرکت کنم و این آویز ستاره‌ی شانس من است، بنابراین‌ می‌توانم با آن آرزو کنم و هر چیزی که آرزو دارم بشوم! شما چه آرزویی دارید؟»

کلمات کودک لولی را غافل‌گیر کرد.

لولی صادقانه پاسخ داد: «نمی‌دانم.»

«حالا‌ می‌شودآویزهای شما را ببینم؟»

لولی مچ دستش را بالا گرفت. دختر در حال تماشای یک‌به‌یک آویزها و صحبت درباره‌ی‌ آن‌ها ریز‌ می‌خندید و به لیس زدن بستنی قیفی‌‌‌اش ادامه‌ می‌داد.ناگهان پرسید: «می‌دانیدبه چه نیاز دارید؟»
«چی؟»

«بستنی قیفی!»

لولی زمزمه کرد: «آه، همین حالا هم در نوشیدنی‌‌ام بستنی دارم.» کنارش به  نوشیدنی روی نیمکت اشاره کرد. «و درحال‌حاضر هیچ پولی همراهم نیست.»

دخترک گفت:«نه، نه یکی از ‌آن‌ها.»و به پیشخوان بستنیِ مغازه‌ای در نزدیکی اشاره کرد. لولی نگاه کرد، درنهایت متوجه شد مقابل فروشگاه شیرینی دالی نشسته است.«یکی از این‌ها!»

دختر قاطعانه گفت: «این مال شما!» و به لولی چاره‌ی دیگری نداد، جز اینکه بستنی‌‌‌ او را نگه دارد . دخترک دوباره نشست.توری‌‌‌اش روی دامان لولی پخش شد. دست‌بندش را درآورد. با انگشتان چسبناک، آویز بستنی قیفی‌‌‌اش را که همانند لباسش پُرتلألو بود بیرون آورد، دو اسکوپ بستنی آبی و صورتی . «حالا، مچ دستت را بالا نگه دار!»

لولی گفت: «آه، من‌ نمی‌توانم مال تو را ازت بگیرم! این آویزها مال توست.»

دخترک به لولی نگاه کرد و گفت: «شما بیشتر از من به آن نیاز دارید!» سپس صدایش را در حد زمزمه پایین آورد. «و علاوه براین، من تعداد زیادی آویز بستنی دارم. ما هر تابستان به اسکوپز‌ می‌آییم.»

لولی مچ دستش را بالا گرفت و دخترک با دقت آویزی به آن اضافه کرد.

لولی آن را جلو صورتش گرفت، چشم‌هایش گشاد شد. دیگر خیلی احساس تنهایی‌ نمی‌کرد.

دختر پیش از اینکه‌به‌طرف دالی برگردد، گفت: «چشمانتان بدون قرمزی در‌ آن‌ها بسیار زیباتر است. هی! شما درست مثل بانوی بستنی هستید!»

لولی نفهمید دخترک سعی داردچه به او بگوید اما لبخند زد و گفت: «ممنون به‌خاطر این.» ‌درحالی‌که دست‌بندش و آویز جدید را به قلبش‌ می‌فشرد، بستنی دخترک را به‌دستش داد. لولی گفت: «تو خیلی شیرینی.»

«خوبه.» دخترک در حال لیس زدن  به بستنی‌‌‌اش نخودی خندید. «شیرین! حالا چشمانت را ببند.»

«چی؟»

«چشمانت را ببند! من یک پری شاهزاده خانم هستم،خب‌ می‌خواهم یک آرزو برایت کنم. اما باید چشمانت را ببندی.»

لولی چشمانش را محکم بست. دخترک چوب درخشانش را بالا برد و به‌آرامی پایین آورد و با آن بالای سر لولی را لمس کرد. لولی چشمانش را بسته نگه داشت، تا زمانی که خنده‌ی دخترک را شنید. هنگامی که چشمانش را باز کرد، دختر در میان بازوی مادرش که کیسه‌ی بزرگی از شیرینی فاج دالی را حمل‌ می‌کرد قرار داشت.

اویزهای دستبند؛ ویولا شیپمن، فیروزه مهرزاد، نشر نفیر

مادرم گفت: «تولدت مبارک، لولی!» مرا در میان دستانش کشید و سرم را بوسید.

«آماده‌ای ابتدا شعرمان را بخوانیم؟»

سرم را به نشانه‌ی نه تکان دادم.

«چرا نه؟»

«مامان، من برای این کار خیلی بزرگم.»

«برای این کار هرگز بزرگی معنی ندارد. بیا با هم بخوانیم!»

این آویز

بِهِت اجازه‌ می‌دهد بدانی…

چهره مادرم هنگام خواندن شعر روشن شد. ناگهان، مانند پریدن به درون دریاچه در یک روز گرم بود،‌ نمی‌توانستم در برابرش مقاومت کنم. بنابراین بهش ملحق شدم:

که در طول مسیر، در هر قدم،

من هم دوستت دارم.

بنابراین هر بار که جعبه‌ی کوچکی

از طرف من را باز کنی،

به یاد داشته باش که درواقع همه‌ی این‌ها

با من و تو آغاز شد.

آویزهای دستبند؛ ویولا شیپمن، فیروزه مهرزاد، نشر نفیر

آویزهای دستبند منتشر شد

مادرم مرا در آغوش گرفت، از شادی‌ می‌درخشید. گفت: «بفرمایید» بسته‌ی کوچکی را از جیب ژاکتش بیرون کشید. جعبه‌ی کوچک را باز کردم.

مثل همیشه، آویزی نقره‌ای در بالای تشکی مخملی قرار داشت. پرسیدم: «مامان، این چیه؟» در تاریکی خوب‌ نمی‌دیدم. «این نیمی از یک قلب است. برای زندگی‌ای که در آن هرگز از هم جدا‌ نمی‌شویم.» از جعبه بیرون آوردم و بررسی‌‌‌اش کردم. دست‌هایم را روی لبه‌های ظریفش کشیدم. «نیمه‌ی دیگرش کجاست؟» او گفت: «اینجا.» و دست‌بند خودش را نشانم داد، که با آویزهایش همانند درخت کریسمس تزئین‌شده‌ی ما سنگین بود. سپس مچ دستم را گرفت، آویز را اضافه کرد و دستم را بر قلبش گذاشت. «و درست اینجا. تو همیشه بخشی از من خواهی بود.»

آویزهای دستبند؛ ویولا شیپمن،فیروزه مهرزاد، نشر نفیر

 

ونسا دیفن باخ در هرگز بال پرواز نخواستیم ما را به درون قلب یک مادر می برد

در حالی که او و خانواده اش از مسیر سخت و پر دست انداز به درک و بخشش می رسند با او همراه می شویم.

با نثری خیره کننده و احساساتی، رشد مادری جوان و بی مسئولیت را به زنی مسئول که یاد می گیرد بچه هایش را در الویت قرار دهد ولی همچنین به خودش اجازه عشقی کاملا قابل اعتماد را دهد به خوبی نشان می دهد.

لتی مادری است که به سختی به پیروزی دست می باید و  رفتارها و شخصیتش باعث می شود در این راه همراهی و تشویقش کنید.

هرگز بال پرواز نخواستیم؛ ونسا دیفن باخ، فیروزه مهرزاد، نشر آموت، چاپ دوم

 

«ونسا دیفن‌باخ» در رمان «هرگز بال پرواز نخواستیم» با نثری زیبا موضوع مادری ناگزیر مهاجرت غیرقانونی

و رویای آمریکایی شدن را در داستانی قدرتمند، آگاهانه و الهام بخش درباره‌ی خانواده به هم می‌آمیزد و قصه‌ای بسیار

تاثیرگذار را روایت می‌کند.

این رمان مصون از نگرشی ساده انگارانه و اغراق‌آمیز و بدون احساساتی شدن، از نشان دادن مادران کاملی که فقط بهترین‌ها را برای فرزندان‌شان می‌خواهند، اجتناب می‌کند.

در داستان این رمان، «لتی اسپینوزا» برای اداره و گذران زندگی‌اش در چهارده سال گذشته، سه شغل مختلف عوض کرده است. در طی این مدت مادر لنی از فرزندان او، الکس که اکنون پانزده ساله است و لونا که شش سال دارد در آپارتمان کوچکی در منطقه‌ی دورافتاده‌ای نزدیک به خلیج نگهداری می‌کرده است اما حالا پدر و مادر لنی قصد بازگشت به مکزیک را دارند و او مجبور است به تنهایی سرپرستی فرزندانش را بر عهده بگیرد و یک مادر تمام وقت باشد اما…

دیفن باخ در این رمان قصه‌گوی فوق العاده‌ای ست؛ نثر ساده اما شاعرانه او باعث می شود این داستان کلاسیک آمریکایی با نوع خاصی از زیبایی خوانده شود.

هرگز بال پرواز نخواستیم؛ ونسا دیفن باخ، فیروزه مهرزاد، نشر آموت، چاپ دوم

ونسا دیفن باخ علاوه برداشتن نگاهی جامعه شناسانه، درهر دو کتابش علاقه اش به طبیعت را واضح نشان می دهد. در “زبان گل ها” به دنیای گل ها و در “هرگز بال پرواز نخواستیم” به پرندگان توجه خاصی دارد. خانواده، موضوع و محوریت هر دو کتابش است.

ونسا دیفن باخ، در کتاب هرگز بال پرواز نخواستیم نیز همان مفاهیم و همان هدف را دنبال می کند اما با نمادپردازی کم تر و با شخصیت های کمتر آسیب دیده و امید بیشتر. نگاه روانکاوانه اش به موضوع خانواده و به خصوص خانواده های تک والد است، تم مادرانه ای دارد و نگاهش به طبیعت ستودنی است. روال پیشروی داستان منطقی و شاید خارج از تصور خواننده هیجان طلب باشد. تم مثبت و واقع گرایانه در تمامی داستان به چشم می آید.

تاکید، برعنصر خانواده و نقش مادری است. داستان زنی است به نام لتی که به دلیل بازگشت پدر و مادرش به مکزیک مجبور می شود به تنهایی سرپرستی بچه هایش آلکس پانزده ساله و لونای شش ساله را بر عهده گیرد. لتی پس از پانزده سال می خواهد مسئولیت زندگی اش را بپذیرد، طعم واقعی مادری را بچشد و دغدغه های یک زندگی واقعی را تجربه کند. مادری که دغدغه اش بهتر شدن زندگی بچه هایش هست، مادری که تجربه مادری کردن را تا حالا به صورت ملموس نداشته است.

لتی زنی است که تمام زندگی اش اشتباه کرده است. سی و سه سال اشتباه و حالا وارد مرحله ی جدید از زندگی اش می شود با مسئولیت های بیش تر. نان آور خانواده و مادر دو بچه نیز هست.

دیفن باخ در کنار داستان پر فراز و نشیبش مشکلات مهاجران را هم مطرح می کند.تلاش شخصیت ها برای حل کردن مشکلاتشان و ایستادشان در کنار هم در اوج ناامیدی به خوبی به تصویر کشیده شده است.دیفن باخ قلمی قوی دارد با نثری آرام قصه‌ای بسیار تاثیرگذار را روایت می‌کند با محوریت خانواده، مسئولیت ها وسختی هایش.

ونسا دیفن باخ علاوه برداشتن نگاهی جامعه شناسانه،

درهر دو کتابش علاقه اش به طبیعت را واضح نشان می دهد.

در “زبان گل ها” به دنیای گل ها و در “هرگز بال پرواز نخواستیم” به پرندگان توجه خاصی دارد.

خانواده، موضوع و محوریت هر دو کتابش است.

ونسا دیفن باخ؛ در سانفرانسیسکو به دنیا آمد و در چیکو کالیفرنیا بزرگ شد. بعد از تحصیل نویسندگی خلاقانه در استنفورد مشغول تدریس هنر نویسندگی به جوانان کم درآمد جامعه شد. دیفن باخ مؤسس شبکه «کاملیا» است.
 هدف شبکه کاملیا، خلق جنبشی ملی برای حمایت از جوانانی است که مدت اقامتشان در پرورشگاه تمام شده. در زبان گل‌ها، کاملیا به معنی «سرنوشتم در دستان توست» بیان شده. رمان «زبان گل‌ها» تا کنون به ۴۳ زبان ترجمه شده است.
کتاب هایش از پرفروش ترین رمان های «نیویورک تایمز» است.