گاهی اوقات هنگامی که از دست خودم ناراحت می شوم از خدا زیاد سؤال می پرسم و امروز خیلی این کار را کردم.

گفتم: «خدایا، چرا دنیا را ساختی؟» و او جواب داد: «جورج، تو به نسبت آن ذهن کوچکت سؤال بزرگی پرسیدی!» بنابراین گفتم: «بسیار خوب، خداوندا. به من بگویید چرا شما زمین را آفریدید یا چرا انسان را خلق کردید.» او گفت: «متأسفم. این خیلی بیشتر از درک مغز کوچکت است.» ولی ادامه دادم، پرسیدم: «چرا سیاره ها را خلق کردی؟» خداوند جواب داد: «این هم موضوع دیگری است که ماورای قدرت درک ناچیز تو است.» بنابراین، با فروتنی پرسیدم: «بادام زمینی؟» و خدا گفت: «بله! این برای قدرت درک شما مناسب است، من رازهای بادام زمینی را به شما می گویم. او به من گفت، آن را به داخل آزمایشگاهت ببر و بادام زمینی ها را در آب بگذار. چربی، روغن، صمغ، رزین، قند، نشاسته و اسیدآمینه را جدا کن. سپس آن ها را با درنظر گرفتن سازگاری، دما و فشار ترکیب کن. خدای بزرگ گفت، ِنظر گرفتن سه قانون آنگاه خواهی فهمید چرا من بادام زمینی را ساختم!»

گمشده: داستانی از یک اکتشاف شخصی

اندی اندروز؛ فیروزه مهرزاد، نشر نون

اجازه نده شادی ات وابسته به چیزی باشد که می تواند ازت گرفت شود.

بدون هیچ دلیلی شاد باش…

هیچ کس نمی تواند شادی درونی ات،

طوری که خودت را بی قید و شرط دوست داری،

مهربانی ات، شجاعتت، آرامش درونی ات و طوری که به شرایط واکنش نشان می دهی

را بدزدد.

 

 

کوسه گفت:« دوست کوچکم، می دانم. اقیانوس مدرسه است و گذر از حالت های منفی،امتحان نهایی. جواب این امتحان قدرت باور است.»

کوسه و ماهی قرمز: روحیه، بهره وری و عملکردتان را در زمان تغییر بالا ببرید؛ جان گوردون، فیروزه مهرزاد، نشر لیوسا، چاپ دوم

 

 

شاید ماهی های دیگر سهمش را برداشته بودند و حالا چیزی برای او باقی نمانده بود و موضوع بدتر اینکه هنگام عبور از کنار ماهی های دیگر، آنها مسخره اش می کردند و با پوزخندی فریاد می زدند:« آن ماهی قرمز را نگاه کنید، سعی می کند کوسه باشد. فقط خوش شانس ها غذا پیدا می کنند. لقمه ی گنده تر از دهانش می خواهد. او هرگز اینجا غذایی پیدا نمی کند. این کار خیلی سخت است. او مهارت های لازم را برای یافتن غذا در اقیانوس ندارد. بهتر است به تنگ بلوری اش برگردد.»

کوسه و ماهی قرمز: روحیه، بهره وری و عملکردتان را در زمان تغییر بالا ببرید؛ جان گوردون، فیروزه مهرزاد، نشر لیوسا، چاپ دوم

 

 

 

جاش در حالی که به دانه در کف دستش نگاه می کرد، پرسید :« این برای چیست؟»

کشاورز لحظه ای سکوت کرد، به دانه اشاره کرد و گفت:«جایی را برای کاشت این دانه پیدا کن، هدفت برایت مشخص می شود.»

جاش از سر تردید به دانه نگاه کرد و پرسید:«چطور کاشت این دانه به من کمک می کند هدفم را پیدا کنم؟»

کشاورز جواب داد،«مطمئن نیستم چطور کار می کند. فقط می دانم موثر است. این یکی از آن رازهای زندگی است، جایی که باور ما به معجزه اجازه می دهد معجزه های بیشتری ببینیم و تصوراتمان به طریقی واقعیت مان را خلق می کند. من تا حالا به صدها نفر دانه داده ام و آنها هدفشان را از زندگی فهمیده اند. همه برگشته اند و از موفقیتشان به من گفته اند و من امیدوارم تو هم زمانی که هدفت را پیدا کردی،همین کار را بکنی .»

بذرهای موفقیت: یافتن هدف و شادی در زندگی و کار؛جان گوردون، فیروزه مهرزاد، نشر لیوسا

 

 

 

بذرهای موفقیت

جاش از بچگی از گم شدن می ترسید و زمانی که با دیوار ساقه های ذرت روبرو شد، به شدت احساس تشویش کرد. نمی دانست باید از مسیرسمت راست برود یا از سمت چپ؟ آیا باید بر می گشت و مسیری متفاوت را انتخاب می کرد؟ می بایست فریادزنان دوستانش را صدا می زد؟ چشم هایش را بست و برای تعیین مسیر درست دعا کرد. وقتی چشم هایش را باز کرد، کشاورزی قد بلند، لاغر و مسن با موهای خاکستری بلند و سبیلی خاکستری را دید که جلو او ایستاده بود .

جاش هراسان و عصبی پرسید :«تو دیگر از کجا پیدایت شد؟»

بذرهای موفقیت: یافتن هدف و شادی در زندگی و کار؛ جان گوردون، فیروزه مهرزاد، نشر لیوسا