افکار از روی عادت

فهمیدن این موضوع که ما از بخش کمی از ذهنمان برای یافتن راه‌های جدید استفاده می کنیم، شوک آور است. آیا تا به حال توجه کرده‌اید که چه مقدار از افکارتان از روی عادت است؟ چند بار می‌گویید، «فکر می‌کنم…» و آنچه در دنباله می‌گویید چیزی نیست که شما واقعاً در‌‌ همان لحظه باید به آن فکر کنید بلکه‌‌ همان چیزی است که از روی عادت در موقعیتی شبیه این می‌گویید؟

تفکر از روی عادت، بردگی روحی و روانی است، شما را پشت میله‌های زندان احساسی قرار می‌دهد و اجازه آزادی و امتحان روش‌های جدید در زندگیتان را به شما نمی‌دهد. در شروع یک کار جدید، دوستی‌های جدید، روش‌های نو برای پول درآوردن و ماجراجویی‌های جدید اگر همیشه از روی عادت فکر و عمل کنید چه اتفاقی می‌افتد؟

نکته: تفکر از روی عادت باعث می‌شود از  روی عادت زندگی کنید.

شما یک نابغه خلاق هستید، زندگی فرصتی برای پیشرفت است. پیشرفت، احساس کاملاً زنده بودن به شما می‌دهد. شما به دنیا نیامده‌اید که از روی عادت عکس العمل نشان دهید و به سختی زنده بمانید!

هنگامی که از روی عادت فکر می‌کنیم، به صحبت‌های درونمان که انعکاسی از افکار گذشته‌مان است گوش می‌دهیم. این هم مثالی عالی از جنون تفکر از روی عادت:

تصور کنید در بیمارستانی راه می‌روید و آژیر آمبولانس شروع به صدا کردن می‌کند. شما متوجه می‌شوید پزشکان با عجله به طرف آمبولانس می‌دوند. می‌پرسید: «چه خبر شده؟»

پزشکی فریاد می‌زند: «این واکنش ما به حادثه‌ای است که سی سال قبل رخ داده.» آیا این کار را احمقانه نمی‌دانید؟ بله، هر بار که به موقعیتی در زمان حال، شبیه آنچه در گذشته انجام داده‌اید واکنش نشان دهید به آژیری در گذشته عکس العمل نشان داده‌اید.

گذشته، گذشته است. حالا زمان خاموش کردن افکار از روی عادات قدیمی است؛ به ذهنتان اعلام کنید آزاد است!

دیگر اجازه ندهید برده افکار قدیمی و کهنه‌تان باشید. توجه داشته باشید کسانی که به آن افکار قدیمی عادت کرده‌اند، سخت تحت تاثیر  ناخودآگاهی قرار می‌گیرند که مجبورشان می‌کند مثل همیشه فکر کنند و  شما را از تجربهٔ خودتان به عنوان انسانی فوق العاده خلاق محروم می‌کند.

هنگامی که خودتان را در حال تکرار عادات قدیمی می‌یابید، بگویید «من موقتاً عاقل می‌شوم.» اضافه کردن کمی شوخی به موضوع، باعث می‌شود از بردگی روحی راحت‌تر‌‌ رها شوید؛ بردگی‌ای که شما را به افکار وعادات گذشته متصل نگه می‌دارد. در چنین لحظاتی می‌توانید تفکری جدید داشته باشید…. بسیار نیرو بخش!

این آزادی را برای خودتان تجربه کنید. دیگر در دام تفکر از روی عادت که اصرار دارد شما همیشه‌‌ همان کار همیشگی را انجام دهید نیافتید. یاد بگیرید از خواب روحی بیدار شوید ولذتی شیرین را تجربه کنید.

قلم را روی زمین بگذارید

ما فقط به واسطهٔ اتفاقی که برایمان افتاده است از بین نمی‌رویم، بلکه به دلیل افکارمان در مورد آن اتفاق نابود می‌شویم.
اپیکتتوس- فیلسوف یونانی

همهٔ ما در نگهداری افکار منفی و احساسات ناخوشایند مهارت کافی داریم! و بعضی از ما سرسختانه در صدد فهمیدن و درک آن‌ها هستیم. هیل دوسکین، از شاگردان لستر- مبدع روش سدونا، برای آنکه نشان دهد روش سدونا در‌‌ رها کردن افکار منفی چگونه کارایی دارد با مثالی آن را توضیح می‌دهد؛ می‌توانید خودتان آن را امتحان کنید.
ابتدا یک قلم بردارید. قلم را تا می‌توانید محکم در دستتان بگیرید. قلم نمایندهٔ افکار و احساسات شماست و دستتان‌‌ همان هشیاری شما. توجه داشته باشید با اینکه محکم گرفتن قلم ناراحت کننده است، بعد از چند دقیقه این حس عادی می‌شود. هنوز هم آن را احساس می‌کنید؟ به همین شکل هوشیاری شما، افکار و احساساتتان را  محکم نگه می‌دارد تا بالاخره شما به این کار عادت می‌کنید و اصلاً وجود آن‌ها را تشخیص نمی‌دهید.
حالا دستتان را باز کنید طوری که قلم  روی کف دست قرار بگیرد. توجه کنید، قلم و دستتان نمی‌توانند به یکدیگربچسبند. همین حالت در مورد افکار و احساساتتان هم صدق می‌کند. افکار و احساساتتان دیگر نمی‌توانند به کف دستتان بچسبند. «شما افکار یا احساساتتان نیستید.» حالا دست خودتان را برگردانید و بگذارید قلم‌‌ رها شود.
چه شد؟ قلم به زمین افتاد.
آیا سخت بود؟ نه- شما به سادگی دیگر آن را نگه نداشتید!
ر‌ها کردن یعنی همین.

instagram: khoshbakhti.ir

روش سدونا

معجزهٔ لستر لونسون
روش سدونا، پنجاه سال پیش توسط لستر لونسونِ فیزیک‌دان کشف شد. او ۴۲ ساله بود و با اینکه در اوج موفقیت جهانی به سر می‌برد، فردی بسیار غمگین و بیمار بود. او از بیماری افسردگی، بزرگی کبد، سنگ کلیه، بی‌خوابی و زخم معده رنج می‌برد. بعد از دومین سکته ی قلبی، او را به منزلش فرستادند تا روزهای پایانی عمرش را در آنجا بگذراند. ولی لستر تسلیم نشد. تصمیم گرفت چند آزمایش و تحقیق جدی در مورد روح انجام دهد. او دریافت آنچه به عنوان ابزاری دقیق و کامل برای رشد شخصی در نظر دارد،‌‌ همان روش‌‌ رها کردن محدودیت‌های درونی است که اساس روش سدونا است. او این روش را به صورت پی‌گیرانه‌ای، سه ماه ادامه داد. در پایان دوره، بدن او دوباره سلامت خود را به دست آورد و به جای اینکه به پیش بینی پزشکان فقط چند هفته‌ای زنده باشد، تا هشتاد و چهار سالگی یعنی چهل و دو سال بعد هم زندگی کرد.
فقط با چند سوال ساده از خودتان می‌توانید حتی چسبنده‌ترین احساسات و افکار را‌‌ رها کنید. افکارتان به شما چسبیده‌اند زیرا با آن‌ها می‌جنگید و منکر آن‌ها می‌شوید و آن حسی را که این حالت به شما دست می‌دهد  حفظ می‌کنید. ولی اگر آن احساسات منفی را‌‌ رها کنید چه؟ روش سدونا با مطرح کردن چند سوال ساده مبنی بر اینکه آیا می‌توانید این حس را‌‌ رها کنید؟، می‌توانید آن را کنار بگذارید؟ و این احساس چه موقع شکل می‌گیرد؟
روش سدونا بر اساس دو فرضیه طراحی شده است:
۱.  افکار و احساسات حقیقت ندارند و معرف شما نیستند.
۲.   شما می‌توانید آنها را‌‌ رها کنید.
در انجام روش سدونا صبور باشید، چون ابتدا نتایج، کمی نامحسوس‌اند ولی اگر پافشاری کنید خیلی سریع نتایج بیشتر و بیشتر واضح می‌شوند. تمام سوالاتی که در این روش به کار رفته است ساده‌اند. آن‌ها طوری طراحی شده‌اند که به شما نشان دهند چگونه‌‌ احساس‌های منفی رها کنید.
روش سدونا
مرحله ۱.در محیطی آرام بنشینید. بر موضوعی که آزارتان می‌دهد تمرکز کنید. به خودتان اجازه دهید که در این لحظه در مورد آن هر فکری کنید. فقط به یک احساس خوش آمد بگویید و بگذارید تا جایی که می‌توانید از آن لبریز شوید.
این کار ممکن است ساده به نظر آید ولی لازم است که باشد. بسیاری از ما بیشتر در افکار، تصاویر و داستان‌هایی که در مورد گذشته و آینده در ذهن می‌سازیم، زندگی می‌کنیم تا اینکه بدانیم در آن لحظه واقعاً چه احساسی داریم. تنها زمانی که می‌توانیم کاری در مورد احساسمان انجام دهیم همین حالا است.
مرحله ۲. از خودتان بپرسید: آیا می‌توانم از این احساس‌‌ رها شوم؟
پاسخ «بله» و «نه» هر دو قابل قبول است.
مرحله ۳. این سوال ساده را از خودتان کنید: می‌توانم ر‌هایشان کنم؟
اگر پاسخ منفی است یا اگر چندان مطمئن نیستید؛ از خودتان بپرسید: «آیا مایلم این احساس را داشته باشم یا ترجیح می‌دهم ر‌هایش کنم؟ حتی اگر پاسخ منفی است به مرحلهٔ بعدی بروید.
مرحلهٔ ۴. این سوال ساده را از خودتان بپرسید: «چه موقع؟»
این دعوتنامه‌ای برای‌‌ رها شدن در‌‌ همان لحظهٔ حال است. به خاطر داشته باشید‌‌ رها کردن، تصمیمی است که می‌توانید در هر لحظه آن را اتخاذ کنید. ممکن است متوجه شوید که به سادگی‌‌ رها کرده‌اید.
مرحله ۵. این مراحل را تا جایی که می‌توانید تکرار کنید تا اینکه احساس کنید از دست آن احساس خاص‌‌ رها شده‌اید.

instagram: khoshbakhti.ir

پا را فرا‌تر از ذهن بگذارید و‌‌ رها شوید

در جزیرهٔ برنئو، اهالی بومی روش خاصی برای گرفتن میمون‌های وحشی دارند که به محصولات کشاورزی و انبار محصولات آن‌ها حمله می‌کنند. آن‌ها درون پوستهٔ خالی نارگیل یک سوراخ ایجاد می‌کنند، به اندازه‌ای که دست میمون از آن رد شود. مقداری برنج به عنوان طعمه درون پوستهٔ نارگیل می‌ریزند و بعد نارگیل را روی زمین می‌گذارند. میمون سارق بوی غذا را حس می‌کند و برای جستجو به ان سمت می‌‌آید. حیوان دستش را از سوراخ نارگیل رد می‌کند و به برنج چنگ می‌زند ولی وقتی که سعی می‌کند دستش را از سوراخ بیرون بیاورد، نمی‌تواند زیرا مشتش بسته است تا برنج نریزد. میمون برای نجات خودش باید برنج را‌‌ رها کند. به علت اینکه میمون‌های این جزیره برنج را‌‌ رها نمی‌کنند، همیشه در دام می‌افتند!
بسیاری از ما همانند میمون‌ها عمل می‌کنیم: با افکار منفی خودمان به دام می‌افتیم زیرا حاضر نیستیم لحظه‌ای از آن‌ها جدا شویم. و هر چه بیشتر روی آن‌ها پافشاری کنیم، آن‌ها بیشتر به ما می‌چسبند. اگر بخواهیم آن‌ها را به زور از خودمان دور کنیم، فایده‌ای ندارد باز هم به سراغمان می‌آیند.
راه دیگر تشخیص افکار مشکل افرین این است که پا را از ذهن فرا‌تر بگذاریم و با احساسات مربوط به افکار منفی ارتباط برقرار کنیم. این احساسی است که افکار را چسبیده به ذهنمان نگه می‌دارد. وقتی به احساسی خوشامد بگوییم، آن را بپذیریم و بعد ر‌هایش کنیم، آن فکر به شکلی معجزه آسا از بین می‌رود. یک روش موثر برای انجام این کار که بسیار قوی ولی ساده است، روش سدونا ‌نام دارد. در پست بعدی درباره‌اش می‌نویسم.

instagram: khoshbakhti.ir

باید یادمان بماند

در ذهنتان چه می‌گذرد؟ به همهٔ آن چیزهایی که از ذهنتان عبور می کند، فکر کنید.
ذهنتان شامل خاطرات منسوخ گذشته است. در حقیقت، ذهن زمان زیادی را برای گردآوری و تکرار خاطرات گذشته می‌گذراند.
ذهنتان  از آینده نیز پیش بینی هایی دارد ولی معمولاً نه به اندازهٔ سیردر گذشته. در واقع ذهنتان را زیاد درگیر تصوراتتان از آینده نمی‌کنید. من در شگفتم که چرا میل به یاد آوری خاطرات گذشته بیشتر از رویاهایمان از آینده است؟ البته معدود افرادی هم هستند که  اشتیاقشان به رویا بیشتر است؛ مثل لئوناردو داوینچی، آلبرت انیشتین، والت دیزنی و…
البته همهٔ ما می دانیم که آینده هنوز نیامده  و ممکن است در آن هر اتفاقی بیافتد.
آنچه در مورد آینده جالب است: هر لحظه، آینده زمان حاضر می‌شود… و در‌‌ همان لحظه، زمان حاضر قسمتی از گذشته می‌شود.
برای گذشته هیچ احتمالی وجود ندارد. آن منسوخ و تمام شده است. چطور می‌توانیم در مورد آن تخیلی داشته باشیم و تصور سازی کنیم؟ نمی‌توانیم! بنابراین، چرا زمان زیادی را در گذشته می‌گذرانیم؟
آینده همیشه روزی زمان حاضر می‌شود و زمان حال به گذشته می‌پیوندد ؛ گذشته ای منسوخ شده و غیر قابل تغییر.
بنابراین… می‌دانیم که همهٔ این‌ زمان ها خواهد گذشت! پس چطور می‌توانیم از این موضوع برای خلق زندگی‌ای که آرزویش را داریم استفاده کنیم؟ نکته این است که در زمان حال زندگی کنیم.
۱)  آیا می‌خواهید فردای با نشاطی داشته باشید؟- همین حالا روحیه‌تان را بالا ببرید…
۲)  می خواهید از اشتباهات احمقانه اجتناب کنید؟- همین حالا از اشتباهات گذشته پند بگیرید و دست بردارید…
۳)  می‌خواهید کنترل زندگیتان را دردست بگیرید؟- همین حالا دست به کار شوید. نکته این است!

از چه چیزی می‌ترسید؟ چه قدم‌هایی باید بردارید تا از اشتباهات گذشته دست بردارید و همین حالا کنترل زندگیتان را داشته باشید؟
موضوع را با گفتن اینکه مشغله‌تان زیاد است یا شرایط این گونه ایجاب می‌کند، پیچیده نکنید. به نکات مهم  توجه کنید.
۱. گذشته منسوخ است- از آن به عنوان بهانه‌ای برای فرار از زندگیتان استفاده نکنید.
۲. شاید آینده هرگز نیاید، و هنگامی که بیاید، چیزی بیش از زمان حال نیست- از آن به عنوان اتاق انتظار استفاده نکنید.
۳. شجاعت واقعی هرگز تزلزل نمی‌یابد. از همین لحظه شروع می‌شود. آیا مایلید شجاعت را به عنوان یکی از صفات اولیه‌تان داشته باشید؟ چطور این کار را انجام دهید؟ تنها راه برای انجام آن، آگاهی از زمان حاضر و نداشتن بهانه‌ای برای تزلزل است.
۴. با آگاهی از لحظه و زندگی در زمان حاضر خودتان را شجاع می‌یابید- بی تردید خود را در حال انجام کار درستی که به شما شور و نشاط می‌دهد، خواهیدیافت. گذشته را‌‌ رها و از عملکردهای احمقانه گذشته اجتناب می‌کنید. تنها این کار باعث می‌شود که زندگیتان را کنترل کنید.

خاطرات نشان از گذشتهٔ منسوخ شدهٔ شما دارد. گذشتهٔ بد، پیرامون ملامت است. پس در گذشته زندگی نکنید. خودتان را برای اشتباهاتی که در گذشته مرتکب شده‌اید، سرزنش نکنید. زمان حاضر؛ زمان ارزش‌ها و فرصت هاست. هر لحظه آینده به حال تغییر می‌یابد. نگرانی دربارهٔ آینده و عصبانیت از گذشته، بی‌معناست. البته یقیناً برنامه ریزی برای آینده مهم است. به عبارت دیگر، تنها راه برای به حقیقت پیوستن  آن برنامه ریزی‌ها؛ ارزش دادن به آن موضوعات و رسیدگی به آن‌ها در زمان حاضر است.

حقایقی درباره تغییر

۱. تغییر موقعیتی است که می‌توانید به آن امیدوار باشید.

ما به آمادگی، رویکرد‌ها و عملکردهای مناسب نیاز داریم تا ضربه‌های منفی را به حداقل برسانیم و روی فرصت‌ها سرمایه گذاری کنیم. نکته‌ای متناقض به نظر می‌رسد ولی پیشرفت واقعی تنها در هنگام تغییر پیش می‌آید.

۲. این مساله شخصی نیست.

شخصی نکردن تغییری که با آن روبه رو هستید، سبب می‌شود بدون احساس شکست افکارتان را آزاد کنید. دانستن این موضوع که تنها شما نیستید که تغییر را تجربه می‌کنید این آگاهی را به شما می‌دهد که کمتر احساس اندوه و استرس کنید.

۳. تفکرتان همیشه دوست شما نیست.

مغز تمایل خارق العاده‌ای به عادت دارد. منظورم انجام بار‌ها و بار‌ها‌‌ همان کار است. مغز پیچیدگی‌های جدید را تحمل نمی‌کند و به دنبال خطراست و اغلب اطلاعات نادرستی به شما می‌دهد و زنگ خطر را غیر ضروری به صدا در می‌آورد. زمانی که تفکر تازه‌ای به سراغمان می‌آید، آگاه بودن، یکی از اولین قدم‌ها به سمت انتخابی متفاوت است.

۴. تغییر دشمن نیست. ترس دشمن است.

اکنون زمان آن رسیده که با درک بیشتر، کمتر بترسیم*. ترس دنیایمان را کوچک و تواناییمان را در تفکر خلاق دربارهٔ انتخاب‌هایمان محدود می‌کند.

۵. چرخه احساسی قابل پیش بینی‌ای در برابر تغییر وجود دارد.

تغییر پایان خود قدیمی شماست. می‌توانید به گذشته نگاه کنید ولی نمی‌تواند به گذشته برگردید. در چرخه احساسی، تغییرمعمولاً با انکار وعصبانیت شروع می‌شود و از پرگویی و افسردگی به پذیرش می‌رسد. درک این مطلب که این خط سیر طبیعی است، مهم است. ممکن است هرگز قدردان این تغییر ناخواسته نشوید ولی به آرامش دست می‌یابید.

۶. شما بسیار انعطاف پذیر‌تر از آن هستید که تصورش را می‌کنید.

ما همه بازماندگان زندگی هستیم. حتی اگر بعضی روز‌ها کم بیاوریم، شواهد خوبی وجود دارد که به زندگی ادامه می‌دهیم. من و شما هر دو قابلیت انعطاف پذیری داریم. انعطاف پذیری از باور به توانایی برای خلق نتیجه‌ای مثبت، میل به رشد کردن، انتخاب خندیدن و سپاسگزار بودن، نشات می‌گیرد. شما هرگز نمی‌دانید که در لحظهٔ بحران از چه توانایی‌هایی برخوردارید. زندگی کلافی است که مرتباً خودتان را در آن شگفت زده می‌یابید.

۷. آینده شما بر سنگ بستری قرار دارد که غیر قابل تغییر است.

برای انعطاف پذیری شاید رفتارهای شما نیازمند تغییر باشد ولی ماهیت شما به عنوان شخص‌‌ همان است. در طی تغییر، تماس بیشتر با «خود شما» تعیین کننده است. بگذارید از خودم مثالی بگوییم. من هنگامی که کار دولتی‌ام را‌‌ رها کردم آنچه با خودم به خانه آوردم غیر قابل تغییر بود، عشقم به مطالعه، توانایی‌ام برای نوشتن و ترجمه و به‌‌ همان اندازه باورم به توانایی افراد برای تغییر (که منجر به راه اندازی این وبلاگ شد)، گرایشم به بزرگ کردن دخترم کنارم در خانه و گذاشتن وقت بیشتری برای او و خانواده‌ام. برای انجام کار جدید مجبور بودم مهارت‌های تازه‌ای را یاد بگیرم و برنامه ریزی‌های دیگری انجام دهم. اکنون به سادگی آن استعداد‌ها را به مسیر جدید هدایت کرده‌ام.

سعی کردم با هفت حقیقت درباره تغییرناخواسته که در کتاب این بار متفاوت است… با مثال‌های فراوان  و به زیبایی بیان شده، آشنایتان کنم. اگر به این موضوع علاقه مندید حتماً کتاب را مطالعه کنید. برای اطلاعات بیشتر به سایت مراجعه کنید. در پست بعدی بیشتر درباره آن صحبت می‌کنم.

* ماری کوری

این بار متفاوت است: کتابی درباره ی موفقیت

آیا تا کنون با فهرستی از مسایل استرس زای زندگی مانند تحصیل، تغییر مکان، مرگ همسر و… مواجه شده‌اید؟ اگر ناغافل عشقی را از دست بدهید، آیا از خودتان توقع دارید که زندگیتان را با تظاهر پیش ببرید؟ بدانید که شکستی را تحمل کرده‌اید و مطمئن شوید که با خودتان مهربانانه رفتار می‌کنید. هر تغییری سبب ایجاد رنجی می‌شود. مردم غمگین، عصبانی، سرزنش گر، هیجان زده می‌شوند و اغلب اشک‌های احساسی را به همراه دارد.
هر زمان که در موقعیت تغییر قرار می‌گیریم، مهم نیست چه باشد، نخستین عکس العمل عادیمان ترس، عصبانیت و انکار است. ما به تغییری ناخواسته، اغلب با امتناع از پذیرش آنچه رخ داده است، یا با سرزنش آنچه با آن مواجه هستیم، پاسخ می‌دهیم. چیزهایی شبیه این می‌گوییم:
من انرژی ندارم؛ من وقت ندارم؛ من آن را نمی‌خواهم؛ این منصفانه نیست…
جملاتی آشنا؟ در همهٔ این پیغام‌ها غمی دردناک نهفته است: نمی‌دانم چه طور وفق یابم و از اینکه مجبور شوم نگرانم!
می‌خواهم درچند پست آینده با کمک کتاب این بار متفاوت است… در برابر تغییرات ناخواسته ناگریز می‌خواهم… مری جین رایان پیشنهادهایی دهم تا هنگام رویارویی با تغییر با حداقل ناراحتی و بیشترین توان از آن عبور کنید. آنچه من از این کتاب آموختم به زندگی‌ام خیلی کمک کرد. من هنوز در مورد آن‌ها کار می‌کنم ولی افراد زیادی را می‌شناسم که با کمک آن به موفقیت رسیده‌اند.

رویاهایی با ضرب العجل

یکی از حقایق علمی که در کتاب امسال می‌خواهم… مری جین رایان ذکر می‌شود توضیح این موضوع است که چرا ایجاد هدف‌هایی به صورت خاص، قابل سنجش، قابل اجرا، مناسب و با محدودیت زمانی مهم است. او از برنامه ۱۲ قدم برای این کار استفاده می‌کند که بر اعتدال و تمرکز هر روز تنها بر یک موضوع، اصرار دارد. مغز انسان دارای بخشی احساسی است که به غریزه، خوردن، جنگیدن و رفتار جنسی مربوط می‌شود. مغز احساسی چندان باهوش نیست. قسمت نئوکورتکس مغز؛ مغز متفکراست که انسان را از حیوان متمایز می‌کند، قسمتی از مغز ماست که توانایی تجزیه ، تحلیل و استدلال دارد.

برای حفظ یک تصمیم چه کاری  باید انجام دهیم؟

مغز متفکر جایی است که با آن تصمیم به انجام کاری متفاوت می‌گیریم اما مغز احساسی ما با تکیه بر آنچه هست، نحوه ارائه آن و انجام کار در گذشته نمی‌تواند با ما همکاری کند. به هر حال اگر ما هدف‌هایمان را‌‌ همان طور که مری جین رایان می‌گوید به صورت خاص، قابل سنجش، قابل اجرا، مناسب و با محدودیت زمانی تعیین کنیم به مغزمان که ما را در انجام تغییر تنها گذاشته است کلک می‌زنیم. تنها یک قدم کوچک در زمان.

برای رسیدن به موفقیت آسانسور نامناسب است. از پله استفاده کنید. پله پله پشت سر هم. اگر بگوییم: «قصد دارم در دو هفته آینده ده بار در هفته ورزش کنم» یا «قصد دارم در ماه آینده سه ساعت در هفته ورزش کنم» مغزمان آن را تهدیدی برای ما تشخیص نمی‌دهد و بنابراین زنگ خطر را به صدا در نمی‌آورد. این کار ما را قادر می‌سازد تصمیماتمان را به اجرا بگذاریم. زمانی که تمرینات آن ماه را تمام کردیم می‌توانیم هدف دیگری برای ماه بعد تعیین کنیم و همین طور تا بعد.

هدف‌ها رویاهایی‌اند که برای آنها ضرب العجل تعیین شده است.

عادت‌ها در ابتدا تارهای عنکبوت هستند و در ‌‌نهایت تبدیل به طناب می‌شوند

مری جین رایان در کتاب امسال می‌خواهم… می‌نویسد: اخیراً من همراه دو همکارم به یک سفر کاری دوازده روزه رفتم.‌‌ همان طور که سوار هواپیما می‌شدیم یکی از همکارانم به من گفت: «تازگی‌ها متوجه اضافه وزنم شده‌ام. آیا با یادآوری خوردن سالاد و جوجه به من کمک می‌کنی درست غذا بخورم؟» یک شب که تا دیر وقت کار می‌کردیم و دور هم نشسته بودیم تا برای شام با دیگران بیرون برویم.‌‌ همان دوستم که رژیم داشت با چند پاکت چیپس برای گروه رسید. در حالی که او پاکت چیپس را باز کرد و چیپسی برداشت من به صورت کاملاً خصوصی تقاضایش را به او یادآور شدم. او جواب داد: «من کاملاً فراموش کرده بودم. برای یادآوری‌ات ممنونم.»

دانشمندان می‌گویند زمان بین انگیزه ناگهانی و عملکرد، تنها نیم ثانیه است، نیم ثانیه! واقعاً درباره آن هیچ فکری نمی‌کنیم. انگیزه‌ای ایجاد می‌شود و در چشم بهم زدنی ما‌‌ همان کار همیشگی را انجام می‌دهیم. چون هر گذرگاهی که قبلاً ایجاد شده باشد به سرعت عمل می‌کند. ما دست‌هایمان را داخل جعبه شیرینی می‌کنیم؛ بدون بهانه با دوستمان جرو بحث می‌کنیم. بنابراین برای یادگیری چیزی جدید، باید آگاهیمان را بالا ببریم و در نتیجه بین انگیزه و عمل یک انتخاب داریم. آگاهی امکان رهایی از ذهن ِ اسیر عادت شده را فراهم می‌کند. چنین آگاهی‌ای بهترین دوستی است که ما می‌توانیم در خلق یک عادت جدید داشته باشیم. شما کاملاً نیازمند نوعی یادآوری از بیرون هستید. در صورت داشتن هر نوع عادتی نیاز دارید از مکان‌ها و افرادی که درگیر آن هستند دوری کنید. چون به محیط‌هایی که شما زمانی با آن درگیر بودید عکس العمل فیزیکی نشان می‌دهد. یادآوری‌هایی ایجاد کنید که واقعاً موثر باشند.