غلبه بر «ترس از شکست»

هنگامی که شخصی تصمیم می‌گیرد  مسئولیت پذیر باشد احتمالاً با ترس از شکست روبرو می‌شود و قدرت تصمیم گیری را از دست می‌دهد.
ما قدرت اختیار داریم. اجازه ندهید بالا و پایین رفتن احساسات،  شما را از مسیرتان منحرف کند. زندگی شما نباید یک دفاعیه باشد؛ با استفاده از امکاناتی که در همه ما وجود دارد، آن باید یک ادعا باشد.

روش دیگر نگاه به شکست این است که از خودتان بپرسید چطور می‌توانید از آن برای رسیدن به موفقیت استفاده کنید. آیا شکست واقعاً علامتی برای پیروزی  است؟ اگرچه این طور احساس نمی‌شود، ولی در واقعیت  همین طور است! چرا؟ چون ایده‌های عالی و الهام‌ها اغلب از شکست‌ها به دست می‌آید.
هنگامی که شرایط طبق نقشه پیش نمی‌رود، معمولاً به این معنی است که شما به یک بازبینی نیاز دارید. هنگامی که «شکست»تان را فرصتی برای رشد و کشف ببینید، ترس از شکست از بین می‌رود. هنگامی که «شکست»تان درسی شود که در راه رسیدن به موفقیت از آن استفاده می کنید پس چطور می‌توانید بگویید شکست خورده‌ام؟

یادگیری از شکست

بزرگترین شکستتان چه بوده است؟ دربارهٔ آن فکر کنید. از آن چه تجربه‌ای کسب کرده‌اید؟ از آن چه یاد گرفته‌اید؟ حالا زندگیتان چقدرتغییر کرده یا در نتیجهٔ این شکست چه قدر بهتر شده است؟ به آن فکر کنید.

مبادله ۲

آیا شما زیبایی و آزادیتان را مبادله می‌کنید تا رویای شخص دیگری را به حقیقت درآورید؟

بسیاری از مردم اختیارشان را در قبال امنیت مبادله می‌کنند و حتی متوجه‌اش نمی‌شوند. بین فرصتی که از آن استفاده می‌کنید و دامی که در آن گرفتار می‌شوید تفاوتی وجود دارد. آگاه باشید که انتخاب کردن و در تله افتادن دو نکتهٔ متفاوت هستند.
شانه خالی کردن از مسئولیت دیگر بس است! شما مسئول گذشته وآینده‌تان هستید.‌‌ همان طور که اندی اندروز در کتاب مسافر: هفت تصمیمی که موفقیت فردی را تعیین می کند می‌گوید: «خبر بد این است که گذشته در دست‌های شماست و خبر خوب این است که آینده نیز در دست‌های شماست.» شما هر بار که والدین، همسر، رئیس‌تان یا همکارتان را برای موقعیت فعلی‌تان مقصر بدانید، قدرت اختیارتان را مبادله می‌کنید. شما هر بار که تحصیلات (یا فقدان آن را)، ژنتیک یا پستی و بلندی‌های هر روز زندگی را مقصر بدانید، اختیارتان را مبادله کرده‌اید.
اگر به خودتان اجازه دهید و این نیروهای غیر قابل کنترل را برای عدم موفقیتتان مقصر بدانید، برای همیشه در تار گذشته گیر می‌افتید، قربانی ترس‌ها و ناامیدی‌هایتان می‌شوید. شما نمی‌توانید اجازه دهید گذشته‌تان سرنوشتتان را کنترل کند. صادق نبودن دربارهٔ آینده‌تان؛ به شرایطی که شما کنترل نکردنشان را انتخاب می‌کنید، بستگی دارد.

شما به خاطر تصمیماتی که گرفته‌اید از نظر ذهنی، روحی، احساسی، مالی و بسیاری از صورت‌های جسمی در موقعیتی که امروز قرار دارید، هستید. تصمیمات شما همیشه تحت نفوذ تفکرتان قرار دارد. بنابراین شما امروز به خاطر طرز فکرتان، دیدگاهی که دربارهٔ زندگی دارید، باور‌هایتان و به عبارت دیگر تفکراتتان، از نظر ذهنی، جسمی، روحی، احساسی و مالی در موقعیتی که اکنون هستید، قرار گرفته‌اید. آیا شما واقعاً تمایل به تغییر مهمی در زندگیتان دارید؟ طرز فکرتان را تغییر دهید!

آتش کوچک

روزی روزگاری در جشنی گلوله آتش کوچکی به سمت آسمان پرتاب شد.

آسمان پر از ماه و ستاره های زیبا بود.

گلوله آتش کوچک از ستاره‌ها و ماه پرسید:

«وقتی قرار است بمیریم چرا اصلاً متولد شده‌ایم؟»

ولی ماه و ستاره‌ها جوابی برای سؤالش نداشتند.

بعد از سفر کوتاهی در آسمان، گلوله آتشِ کوچک در آسمان منفجر شد.

اگرچه تنها لحظه‌ای کوتاه بود ولی ماه و ستاره‌ها از دیدن زیبایی خارق‌العاده گلوله آتش، شگفت‌زده شدند.

گلوله آتش زیباترین قسمت هستی اش را به رخ  کشید.

در لحظات آخر قبل از ناپدید شدن، به وجود خود افتخار می‌کرد.

گلوله آتش با خوشحالی تا ناپدید شدنش به درخشش  ادامه داد.

داستان من

چه می‌شد اگر قدرت بی‌کرانی وجود داشت  و این قدرت می‌توانست زندگی شما را تغییر دهد. می‌توانست امید، خوش بینی، انگیزه، عشق، پیشرفت و زیبایی را به زندگیتان بیاورد. آیا از این قدرت برای به دست آوردن خواسته‌هایتان استفاده می‌کنید یا به سادگی از دستش می‌دهید؟
این قدرت، داستان زندگی شما را می‌سازد. این قدرت زندگی شما را جالب، قدرتمند و توانمند می‌سازد. به ساختار داستانتان فکر کنید.
یک داستان از شخصیت‌ها ساخته شده است. فصل‌ها به ترتیب شامل حوادث هستند، بعضی بر دیگری مقدم و تعدادی بر حوادث دیگر سایه می‌افکنند و بقیه حوادث نیز چندان به چشم نمی‌آیند.
این صفحات می‌توانند به چندین طریق نوشته شوند. داستان من می‌تواند با حادثه‌ای آغاز شود یا حوادث می‌توانند در انتهای یک فصل یا شروع فصل دیگری رخ دهند.
مهم‌ترین نکته این است که ما نویسنده این داستان‌ها هستیم. ما آن‌ها را می‌نویسیم و بنابراین آن‌ها را زندگی می‌کنیم. ما آن‌ها را تجربه می‌کنیم. خودمان داستان‌های این حوادث را روایت می‌کنیم. ما این داستان‌ها را بر اساس برداشت‌ها، عکس العمل‌ها، تفسیر‌هایمان و آنچه باور داریم می‌سازیم. باور‌هایمان، واقعیت‌هایمان را شکل می‌دهند، پس خودمان عملکردهای گذشته‌مان را درک و بر عکس العمل‌هایمان نسبت به حوادث آینده تاثیر می‌گذاریم.
کتاب زندگی ما سرشار از داستان‌ها است، نه عملکرد‌هایمان. لحظه‌ها را با کارهای روزمره می‌گذرانیم و اتفاقات واقعی را فراموش می‌کنیم و داستانهایی را که می‌گوییم، به یاد می‌سپاریم.
در واقع ما در داستان‌هایمان نقش اساسی داریم و آن را در بافت زندگی‌هایمان شکل می‌دهیم. بنابراین اگر اتفاقی رخ دهد و ما عملکرد درستی نداشته باشیم به خودمان این داستان را می‌گوییم که به حد کافی خوب نبوده‌ایم و این داستان برای ما به واقعیت تبدیل می‌شود. بعضی اوقات واقعیت، عملی که رخ می‌دهد نیست بلکه روشی است که شما آن اتفاقات را درک کرده‌اید.
داستان‌های ما همانند لغاتی که برای خلق  آن‌ها استفاده می‌کنیم، قابل انعطاف هستند. اگر به خودمان این داستان را بگوییم که به حد کافی خوب نیستیم و‌‌ همان را تفسیر و برداشت کنیم، این باور به طور اجتناب ناپذیری در ما شکل می‌گیرد.
شما این تفسیر را خلق می‌کنید. آن به شرایط و اینکه چطور به حوادث یا باور‌های ذهنیمان عکس العمل نشان می‌دهیم بستگی دارد. خلق این داستان منحصراً به اثر قلم نویسنده‌اش بستگی دارد. واقعیت این است که شما با درک حوادث گذشته به این شکل زندگی می‌کنید.
با این طرز فکر همه ما به نوعی هنرمند هستیم. در زندگی‌هایمان همواره در حال خلق کردن هستیم. بهترین هنرمند‌ها می‌توانند مجذوب شی‌ای شوند و آن را از زاویه‌های مختلف مشاهده کنند. همین تمرین می‌تواند در عملکردهای مختلف زندگی‌هایمان به کار رود. برداشتهای زیادی وجود دارد، داستان‌های زیادی می‌توانند بازگو شوند.
بعضی داستان‌ها گفتنش مستلزم کمی شجاعت است. من می‌توانم اثر زیبایی خلق کنم، من می‌توانم همسر دوست داشتنی‌ای باشم، من می‌توانم در زندگی‌های دیگران تفاوت ایجاد کنم، من می‌توانم در کارم پیشرفت کنم، من می‌توانم پنج کیلو وزن کم کنم، من می‌توانم یک رابطه جدید برقرار کنم، من می‌توانم عشق دیگران را بپذیرم.
قدرت توانستن، در داستانی که می‌گویید نهفته است. آنچه با خودمان می‌گوییم غیر ممکن است، در واقع هنوز نوشته نشده  و ناشناخته است. آن کلمات در صفحات آینده قرار می‌گیرند و آن صفحات با داستانهایی که می‌گویید پر خواهند ‌شد.
تنها چیزی که وجود دارد، تنها چیزی که واقعاً وجود دارد، این واقعیت است که ذهن شما آن را خلق کرده. به طور خوشایندی طرح داستان، ویژگی، تصویر، شخصیت‌ها و موضوع‌هایش از محتوایی که خلق کرده‌اید به وجود می‌آید. در آن صورت، چیزی برای انجام دادن باقی نگذاشته‌ایم ولی توالی حوادث بر طبق استعدادهای خود ساخته ما تا پایان ادامه می‌یابد.
این مهم‌ترین داستان ِ زندگی شماست. اجازه دهید شجاعانه و فوق العاده باشد. اجازه دهید درخشان و شاد باشد. اجازه دهید  خارق العاده و افسانه‌ای باشد. به خودتان اجازه دهید داستانی زیبا بنویسید.

ایمان یا ترس

آیا می‌دانید بین ایمان و ترس چه چیزی مشترک است؟

ایمان و ترس در آینده‌ای که هنوز رخ نداده، مشترک‌اند. ترس آینده‌ای منفی را باور دارد. ایمان، اعتقاد به آینده‌ای مثبت است. هر دو چیزی را که هنوز رخ نداده باور دارند، پس چرا انتخاب تو آینده‌ای مثبت نباشد؟ چرا باور نداری که اتفاقات عالی در مسیرت قرار گرفته؟ با ایمان نداشتن به آینده و توانایی‌هایت برای خلق آینده‌ای مثبت، چه اتفاقی می‌افتد؟ با این حال بسیاری از ما آینده‌ای منفی را انتخاب می‌کنند.
من باور دارم در این دوران چالش انگیز بین دو جاده، جادهٔ مثبت و جادهٔ منفی، حق انتخابی وجود دارد. اتوبوس ما نمی‌تواند در یک زمان در هر دو جاده باشد. بنابراین ما انتخابی داریم و با این انتخاب باور‌هایمان را دربارهٔ آینده، نگرش‌ها و عملکرد‌هایمان را در زمان حاضر تعیین می‌کنیم.
نمی‌گویم نباید بترسید. بار‌ها پیش می‌آید که ترس یک هدیه است. مقداری ترس سبب می‌شود موقعیتمان را بررسی و برای آینده تلاش کنیم. ما را به پیش بینی تغییرات مجبور می‌کند و باعث می‌شود نشانه‌های شکست را ببینیم. هنگامی که عاقلانه از آن استفاده کنیم به ما اجازه می‌دهد خطر را کنترل و تصمیمات بهتری بگیریم. بعضی مواقع ترس‌ها خوب هستند.
جادهٔ مثبت با ایمان و باور به اینکه بهترین روز‌هایمان پیش روی ما قرار دارد نه در پشت سرمان، فرش شده است. با این باور شما تصمیمات درستی می‌گیرید و عملکردهای امروزتان آیندهٔ مثبت فردا‌هایتان را خلق خواهد کرد. شما به سرمایه گذاری بر خودتان، همکارانتان، سازمانتان و افراد خانواده‌تان ادامه می‌دهید. آرام باشید، تمرکز کنید، دیدگاه و هدفتان را تعیین کنید. در میان چالش‌هایتان فرصت‌ها را شناسایی و به جای مشکلات بر راه حل‌ها تمرکز کنید. بسیاری از باورهای شما به دیگران انتقال می‌یابد. شما با ایمان و باور‌هایتان بر ویژگی‌های فرهنگی، طرز فکر و نگرش افراد خانواده، دوستان، سازمان، تیم و مشتری‌هایتان تاثیر خواهید داشت.

ایمان و باور شما به آینده‌ای مثبت، منجر به عملکردهای قدرتمند امروزتان می‌شود. آینده هنوز رخ نداده و شما به طریقی که درباره‌اش فکر و عمل می‌کنید، آن را می‌سازید.
ایمان یا ترس. انتخاب با شماست.

آیا خودت را این طور محدود می‌کنی؟

ما باور‌هایمان را درباره اینکه چه کسی هستیم از دوران بچگی، خانواده‌هایمان و دوستانمان گرفته‌ایم. هنگامی که از دیگران بار‌ها و بار‌ها می‌شنویم که “بچه بدی” هستیم با همین باور بزرگ می‌شویم. برعکس آن نیز درست است هنگامی که دیگران می‌گویند ما “باهوش”، “لجباز”، “سرسخت”، “زیبا” یا “ورزشکار خوب”ی هستیم این باور در ما رشد می‌کند.

آنگاه باور می‌کنیم، این نظرات ما را تعریف و قدرت‌های بالقوه واقعیمان را محدود می‌کنند چون در این صورت احتمالات دیگر که شاید باعث شادیمان شود را از دست می‌دهیم.

حالا اجازه دهید با مثال بیشتری توضیح دهم. در طول زندگی‌ام با این فکر بزرگ شدم که من نمی‌توانم خوب بنویسم. هیچوقت انشا‌هایم چندان خوب به نظر نمی‌رسید. باور کنید یا نه من همیشه از کتابهای کمکی برای نوشتن استفاده می‌کردم!

چطور می‌توانیم این نوع طرز فکر را محدود کنیم؟

اگر به این فکر ادامه می‌دادم که شکست‌های گذشته‌ام درباره نوشتن واقعاً درست است آنگاه امروز نمی‌توانستم برای شما بنویسم یا کتاب ترجمه کنم. حالا به این فکر کنید چطور این می‌تواند در زندگی خودتان کاربرد داشته باشد.

هر چه بیشتر خودتان را با هر عنوانی «خوب» یا «بد» بشناسانید و محدود کنید بیشتر رشد شخصیتان را محدود می‌کنید. فرقی ندارد عنوانتان «خوب» یا «بد» باشد شناساندن خودتان با این عنوان‌ها به معنی این است که به طور مرتب فرصت‌های تجربه شادی بیشتر، خوشبختی و وفور نعمتی که لایقش هستید را از دست می‌دهید.

تفاوت نمی‌تواند واضح‌تر از این باشد. در یک دست افرادی هستند که «روابط خوب و نزدیکی» برقرار می‌کنند. به نظر می‌رسد آن‌ها همیشه حتی زمانی که چیز‌ها خوب پیش نمی‌رود شاد هستند… و افراد دیگری که به نظر می‌رسد فرقی ندارد چقدر اتفاقهای خوبی در زندگیشان رخ می‌دهد همیشه ناراحت هستند.

هر روز بدون هدف در اطراف حرکت کردن هیچ سودی برای شما یا اطرافیانتان ندارد. هدف غیر مشخص شما را ناامید می‌کند و فاقد سمت وسو برای هر کاری است که انجام می‌دهید.

اگر هنوز هدفتان در زندگی را نمی‌دانید زمانی برای تفکر درباره آن در نظر بگیرید. آنگاه مطمئن شوید هر کاری که انجام می‌دهید با این هدف هم‌تراز است.

instagram: firoozeh_mehrzad

هدف بزرگ زندگی‌تان

زندگی‌تان بزرگ است ولی نمی‌توانید آن را ببینید. اگر می‌توانستید هم باورتان نمی‌شد. آن سرنوشت شماست و شما را فرا می‌خواند. اگر باور نمی‌کنید آلبرت انیشتین را به یاد بیاورید. او تا چهار سالگی نمی‌توانست صحبت کند. والدینش تصور می‌کردند او از نظر ذهنی دچار مشکل است. یا بتهوون؛ معلم موسیقی او می‌گفت، به عنوان یک آهنگساز او ناامید کننده است.

افراد گوگل ابتدا سعی کردند برنامه‌شان را به چند میلیون دلار ناقابل به یاهو بفروشد ولی یاهو نپذیرفت. همهٔ ما داستان هلن کلر را می‌دانیم و یقیناً همهٔ ما داستان خودمان را داریم.

هر روز با چالش‌ها، ترس‌ها، موانع و منفی بافی‌هایی روبرو می‌شویم که به ما آسیب می‌رسانند. ما در جزئیات صورت حساب‌ها، فشار کاری، بزرگ کردن بچه‌ها، تعمیرات خانه گیر می‌افتیم و سعی داریم زندگی کنیم در حالی که از بالای تودهٔ کاغذهای روی میزمان حتی متوجه موفقیت‌های آینده‌مان نمی‌شویم.

هنگامی که صورتحساب‌های پرداختی شما بیشتر از پس اندازتان می‌شود یا زمانی که کارتان کساد است و مطمئن نیستید در قدم بعدی چه کاری باید انجام دهید یا هنگامی که آیندهٔ شما نامطمئن است و همهٔ احساستان ناامیدی است… این زمانی است که شما باید تشخیص دهید – که بخشی از یک برنامهٔ بزرگ‌تر هستید. بزرگی در وجود شماست. برنامه بزرگ زندگی برای شماست.

سرنوشت شما درون روحتان است، مثل دی ان ای که درون ژنتان قرار دارد. شاید نتوانید آن را ببینید ولی آنجاست – منتظر است تا شما به او اجازهٔ آشکار شدن دهید. اجازه ندهید در امواج خرد کننده گیر بیافتید. در عوض از آن امواج عبور کنید، سرتان را بالا نگه دارید و به افق نگاه کنید. اگر راهی برای عبور از امواج ندارید سوار آن شوید. از موج سوارهایی که در مسیر قوی‌تر شده‌اند، توازن بیشتری به دست آوردند و هر روز ماهر‌تر شده‌اند، بیاموزید.

یک اقیانوس آرام هرگز یک موج سوار ماهر پرورش نمی‌دهد و شخص بدون تلاش هرگز یک زندگی عالی و با معنی نمی‌سازد. بار دیگر که با شرایط سختی روبه رو شدید به یاد آورید که بیشتر از آنچه که روبرویتان است وجود دارد. یک چالش، یک درس، یک هدف، یک برنامه. امرسون می‌گوید: «یک انسان عاقل در طوفان به در‌گاه خدا دعا می‌کند نه به خاطر ایمنی در خطر بلکه رهایی از ترس.»

اجازه ندهید ترس در مسیر زندگیتان معنی پیدا کند. همانند گوردی در کتاب کوسه و ماهی قرمز با ایمان و خوش بینی شنا کنان به جلو بروید. انیشتین، بتهوون، هلن کلر به ما نشان دادند که هر چیزی ممکن است. آن‌ها افراد واقعی بودند که بر موانع ودودلی‌ها غلبه کردند و به بزرگیشان پی بردند. بدانید که برنامه‌ای برای شما در نظر گرفته شده و اجازه دهید ناممکن‌ها آشکار شوند. فقط اعتماد کنید و بدانید سرنوشت در زمان مناسب شما را ملاقات می‌کند.