«ونسا دیفن‌باخ» در رمان «هرگز بال پرواز نخواستیم» با نثری زیبا موضوع مادری ناگزیر مهاجرت غیرقانونی و رویای آمریکایی شدن را در داستانی قدرتمند، آگاهانه و الهام بخش درباره‌ی خانواده به هم می‌آمیزد و قصه‌ای بسیار تاثیرگذار را روایت می‌کند.

این رمان مصون از نگرشی ساده انگارانه و اغراق‌آمیز و بدون احساساتی شدن، از نشان دادن مادران کاملی که فقط بهترین‌ها را برای فرزندان‌شان می‌خواهند، اجتناب می‌کند.

در داستان این رمان، «لتی اسپینوزا» برای اداره و گذران زندگی‌اش در چهارده سال گذشته، سه شغل مختلف عوض کرده است. در طی این مدت مادر لنی از فرزندان او، الکس که اکنون پانزده ساله است و لونا که شش سال دارد در آپارتمان کوچکی در منطقه‌ی دورافتاده‌ای نزدیک به خلیج نگهداری می‌کرده است اما حالا پدر و مادر لنی قصد بازگشت به مکزیک را دارند و او مجبور است به تنهایی سرپرستی فرزندانش را بر عهده بگیرد و یک مادر تمام وقت باشد اما…

دیفن باخ در این رمان قصه‌گوی فوق العاده‌ای ست؛ نثر ساده اما شاعرانه او باعث می شود این داستان کلاسیک آمریکایی با نوع خاصی از زیبایی خوانده شود.

در حالی که او گریه می کرد، وس ساکت ایستاده بود.

هنگامی که تنفسش عادی شد او را به طرف میز آشپزخانه برد و کمک کرد بنشیند

در حالی که لتی چشم هایش را پاک می کرد او در سوی دیگرش نشست

دست هایش روی چوب سخت و کف دست هایش را کنار دست او گذاشت،

آنها در سکوت به کف دست هایشان نگاه کردند

گویی آنچه را در آینده ممکن است رخ دهد می بینند.

هرگز بال پرواز نخواستیم؛ ونسا دیفن باخ، فیروزه مهرزاد، نشر آموت، چاپ دوم

قرار بود آنها از جاده بگذرند اما لونا هرگز گوش نمی داد.

مستقیم از آسفالت به مرداب قدم بر می داشت و پاشیدن گل به لبه های چکمه هایش را تماشا می کرد.

هرگز بال پرواز نخواستیم؛ ونسا دیفن باخ، فیروزه مهرزاد، نشر آموت، چاپ دوم

به بالا و پایین تپه نگاه کردم. می خواستم همراه گرانت بروم ولی بودن با او مرا عصبی می کرد.

احساس می کردم ممنوع است. نمی دانستم احساساتم مربوط به زمان بودنم است یا دوستی مان همین طور می ماند

و یا به رابطه ی عاشقانه می رسد. دو چیز که همه ی عمر از آنها دوری می کردم. در حال تفکر کنار جدول خیابان نشستم.

زبان گل ها؛ ونسا دیفن باخ، فیروزه مهرزاد، نشر آموت، چاپ پنجم

کتاب را از اینجا می توانید تهیه کنید.

 

می خواستم دوباره زندگی ام را شروع کنم، به روشی که به این لحظه ختم نشود؛

به تنهایی بیدار شدن در پارک یک شهر و دخترم به تنهایی در یک ساختمان خالی شهر.

هر تصمیمی که تا حالا گرفته بودم مرا به اینجا رسانده بود و می خواستم همه آنها را پس بدهم،

تنفر، سرزنش و خشونت را می خواستم نهارم را با خود ده ساله ی عصبانی ام بخورم

و به او امروزم را هشداردهم

و گل ها را به او بدهم تا در جهت متفاوتی گام بردارد.

زبان گل ها ؛ ونسا دیفن باخ، فیروزه مهرزاد، نشر آموت، چاپ پنجم

کتاب را می توانید از اینجا تهیه کنید.

کتاب هرگز بال پرواز نخواستیم، ونسا دیفن باخ  درباره ی دغدغه های مادران  مجرد، کودکان بدسرپرست و مهاجران غیر قانونی،

موضوعی که در عین نگاه جامعه شناسانه و روانشناسی به خوبی حس و حال مادرانه را به مخاطب انتقال می دهد.

در این کتاب هم طبق روال کتاب زبان گل ها، به یکی از عناصر طبیعت پرداخته و موضوع پرندگان را مطرح می کند.

هرگز بال پرواز نخواستیم داستان مادری است که با تمام اشتباهاتش سعی دارد مادر خوبی برای فرزندانش باشد.

هرگز بال پرواز نخواستیم؛ ونسا دیفن باخ، فیروزه مهرزاد، نشر آموت، چاپ دوم

تو روابط  باید خیلی خودخواه بود. بدجنس نه، خودخواه.

کسی را که بهت انرژی منفی می‌ده یا حالت رو بد می‌کنه به راحتی حذفش کن.

دل شکستن با بی‌احترامی فرق دارد. بی‌احترامی نکنی دلی هم نخواهد شکست.

و این طوره که شروع به نه گفتن به آنچه که نمی خواهم،  بلاک کردن آدم های اضافی در زندگی  کردم و خودخواه بودن در رابطه ها را یاد گرفتم.

این روزها مدام از خودم می پرسم به غیر از همه آن چیزهایی که دلت برای به دست آوردنشان تالاپ تلوپ می‌کند چه  می‌خواهی؟

بعد دلم جای من هوار می‌زند، دوست، دوست. دوست خوب که باشه انگار حال همه چیز خوبه.

دنبال‌دوستی بگرد. دوستی بساز. البته یک دوستی دور و نزدیک. حواست که هست؟

بعضی از آدما،

خاطراتشون یه جور عجیبی دوست داشتنیه.

گرم،

دلنشین،

و به یاد موندنی.

دقیقا مثل یه آهنگ قدیمی، که وقتی به آخر می رسه،

دوباره می زنی عقب،

تا از اول گوش کنی.

پویا جمشیدی

 

چیزى را که در مورد شرم باید متوجه شوى این هست که احساس گناه نیست،

کانون مرکزی شرم بر روی خود است،

کانون مرکزی احساس گناه بر روی رفتار است.

شرم :«من بد هستم».

احساس گناه «من کار بدی کردم».

کمک بخواهید، داستان‌تان را بگوئید،

باید همدلی را درک کنیم،

زیرا همدلی پادزهر شرم است.

اگر شما شرم را در یک ظرف قرار دهید،

برای رشد نیاز به سه چیز نیاز دارد:

مخفی‌کاری، سکوت و قضاوت است.

اگر شما همان میزان شرم را در یک ظرف قرار داده و به آن نمک همدلی بپاشیم،

دیگر نمی تواند زنده بماند.