سکه ی آلایژا، اگرچه به عنوان یک رمان نوشته شده به راحتی در رده ی داستان های روانشناسی قرار می گیرد. داستانی فوق العاده از فرصت و عشق.
در شبی راز آلود، تام که زندگی اش به سرعت در مسیری رو به نابودی قرار دارد با مردی به نام آلایژا ملاقات می کند.

آلایژا با دادن سکه ای کوچک، او را به سفری می فرستد که به کشف درونش منتهی می شود.
سکه ای الهام بخش که باعث می شود روند زندگی اش تغییر کند.

تام در جستجوی آلایژا با کسانی ملاقات می کند که سکه ی او زندگی شان را تغییر داده بود.

با اینحال چنان سردرگم است که می خواهد حتماً دوباره آلایژا را ببیند.

در این جستجو،شروع به شناخت خودش و کشف درونش می کند و سرانجام حقیقتی تکان دهنده برایش فاش می شود.

سکه ی آلایژا چشم ها را به چیزی که درست روبرویتان قرار دارد و به سادگی از دیدنش امتناع می کنید باز می کند.

زندگی

در حالی که به دنبال او از در چرخان رد می شد، او گفت،” چه می خواهی؟”
” منظورت چیست؟”
” از زندگی چه چیزی می خواهی؟
” نمی دانم.” من به جواب هایی نیاز داشتم. چیزی که بتواند او را سرگرم کند.” یک شغل خوب. به دست اوردن پول زیاد.”

او از کنار توپ های بسکتبال عبور کرد و من شروع به مرتب کردنشان کردم.” جواب اشتباه است.”
به او نگاه کردم.” منظورت چیه؟ چه چیزی درباره ی یک شغل خوب و پول در آوردن غلط است؟ اینها همان چیزی نیست که همه خواهانش هستند؟ ”
” چیزی در مورد این موارد غلط نیست. ولی آنها چیزهایی نیست که تو در زندگی بخواهی؛ آنها نتیجه ی انجام کارهای درست در زندگی تان است. اگر زندگی ات را در تلاش برای ثروتمند یا مهم شدن بگذرانی، روزی
می فهمی کل قضیه را از دست دادی. همه ی زندگی ات را از دست خواهی داد.”
ما به طرف راهروی بزرگ رفتیم و به طرف طبقه ساختمان وسایل گلف رفتیم.
” آیا تا کنون سوار ماشین شده ای و هنگام عبور از پنجره به نرده ها ی چوبی کنار جاده نگاه کرده ای؟”
این مرد به طور جدی عقلش را از دست داده بود. تصمیم گرفتم فقط نقش بازی کنم و از این جهنم لعنتی خلاص شوم. در حالی که به پایین خم شده و تعدادی چوگان را جابجا می کردم، سرم را تکان دادم.” بله، فکر کنم.”

” چه می دیدی؟” او متوجه نگاهم شد.” قبل از اینکه جواب دهی فکر کن.”
می خواستم بگویم” فکر کنم تو دیوانه ای” ولی مجبور بودم برای رهایی از این مخمصه نقش بازی کنم.” نمی دانم، ببین ،… فکر می کنم می شود بین حصارهای چوبی را دید و بعد از مدتی از کنارشان می گذری و دیگر نمی توانی آنها را بیبنی. به نوعی شبیه یک فیلم است. ”
” بسیار خب، حالا داریم به جایی می رسیم. می دانی از بین حصارها چه چیزی دیده می شود؟”
این دیوانگی بود ولی من انتخاب دیگری برای آرام نگه داشتن او نداشتم.” نظری ندارم. چی؟”
” زندگی.”
” زندگی؟”
” آنچه از بین حصارهای چوبی می بینی زندگی است. حصارهای چوبی فقط تیرک هستند.”

سکه ی آلایژا: دستورالعملی برای زندگی؛استیو ابرایان، فیروزه مهرزاد، نشر پردیس دانش

کتاب را از اینجا می توانید تهیه کنید.